|
خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!
|
||
|
خداحافظ اتاق من.... که با تو رازها دارم..... چه شب هایی که با تو درد دل کردم.... نخوابیدم.... اشک ها ریختم. کتاب ها خواندم این جا.... چه چیزها که نوشتم و تو با همه شریک بودی اتاق من! خداحافظ عروسک هام که یک تار موتان را نمی بخشیدم به هیچ کس. خدا حافظ همین میز کامپویتر که چه چیزها می دانی تو از من! که چه شب ها همه با تو بیدار بوده ام من.... خئاحافظ کتابخانه ی بدقواره ام که فقط توی این اتاق به تو می رسیدم مدام. مرتب تمیزت می کردم و تو انگار تکه ی جدایی از اتاق همیشه نامرتبم بودی! که عزیزترین بودی.... که دوست داشتنی ترین. خداحافظ همه یادها.... یادگارها...... خداحافظ دوران خوب بچگی.... خداحافظ عزیز دردانه ی بابا بودن....خداحافظ تنها بودن ها.... بی خیال بودن ها..... خداحافظ هر چه که باید پشت این در بمانی! خداحافظ دیوارهایی که با بابایی رنگتان کردیم.... خداحافظ خانه ای که در تو چشم باز کردم.... همین جا زمین خوردم.... دوچرخه راندم.... زخمی و خونی هی به خانه بازآمدم.... خداحافظ خانه ای که در اتاق هایت موهای خواهرم را کشیدم! با برادرم جنگ ها کردم.... خداحافظ خانه ای که با بابا کشتی می گرفتیم در وسط پذیراییت.... خداحافظ کابینت هایی که می پریدم رویشان تا با نادی حرف ها بزنم.... خداحافظ تلوزیونی که همیشه صدای موج آمریکا می دادی و اگر می رفت روی مسیر ترکیه با بابا دعوامان می شد! خداحافظ در و دیواری که پر کرده بودم از عکس نیما و رمانم! خداحافظ همین خانه که در تو عشق را آموختم از مادرم.... خداحافظ جیب بابا که همیشه مثل چشمه ای بی انتها بود..... خداحافظ حیاطی که در تو منقل ها روشن کردیم و چه ها خوردیم! خداحافظ پدر..... خداحافظ مادر..... خداحافظ برادرجان..... خداحافظ خاطرات خواهری! خداحافظ " من" گفتن ها..... سلام بر " ما " شدن ها.... سلام بر زندگی مشترک.... سلام بر مسئولیت ها.... سلام بر طلوع صبح را در مردمک چشمان عشق دیدن ها.
خصوصی تر: در ادامه ی مطلب ادامه مطلب عجب مصیبتی است وطن داشتن.....
عجب مصیبتی است ترسیدن.... عجب مصیبتی است محق بودن.... یاد اون روزایی می افتم که فکر می کردم اگه از ایران برم برای تنها چیزی که دلم تنگ نمی شه همین وطنه! همین سه حرف که خیلی برام تهی بود.....! مدام با خودم می گفتم وقتی یک مشت خاک نداشته باشم که مشتم را سفت کنم و بگویم این سهم من از وطن است، چه مفهومی دارد وطن یا غربت؟! اما این روزها می نویسم مصیبتی است وطن داشتن و حق نداشتن! مصیبتی ست..... انگار کسی دستش را گذاشته باشد روی دهانت و هر چه داد بزنی صدایت به کسی نرسد و تعجب کنی که انگار ارتباط با خدا را هم فیلتر کرده اند این ها. هر چه می گویی "بس است خدا!"، نمی شنود. من خیلی عصبی ام. فراموشم نمی شود اصلا. دلم خون است برای مادر " ندا " و نداها..... نمی دانم چرا خدا این بازی ها را می کند با ما و هنوز ساکت است. می ترسم آتش دل هامان دنیا را بسوزاند
پس همه ی ما به احمدی نژاد رای دادیم و خبرنداشتیم پایان جمهوریت نسبی و آغاز حاکمیت مطلق را به همه هموطنان تبریک و تسلیت عرض می نمایم هنوز دلم آروم نشده تا حرف دیگری بنویسم.
ما تماشاچیانی هستیم، که پشت درهای بسته ماندهایم.
دیر آمدهایم.... خیلی دیر.... پس به ناچار حدس میزنیم، شرط میبندیم، شک میکنیم.... و آن سوتر در صحنه بازی به گونهیی دیگر در جریان است! دلم برای نوشتن تنگ می شود هی! خیلی وقت است که درست و حسابی ننوشته ام. خیلی وقت هست که هیچ کاری را درست و حسابی نکرده ام..... یا هیچ کار درست و حسابی ای نکرده ام! اما مثل آن روزهای ویرانگر بدرنگ دچار یاس فلسفی نمی شوم! حس " غیر مفید بودن " هم نمی کنم دیگر.... هستی کنارم و می توانم مدام با تو حرف بزنم و بروم روی اعصابت.... آن قدر همیشه توی مخم وول می خوری که اصلا لازم نیست حرفی را بزنم تا بدانی! هستی این جا در چند میلی متری من و من می توانم هر اتفاق ناخوشایندی افتاد بگویم " تقصیر تو بود! " یا بگویم " من که گفته بودم .... " نه برای این که خودم را تبرئه کنم از هر اشتباهی. فقط برای این که در خلوت خودم وجدان درد لعنتی گلویم را نچسبد و از خودم متنفر نشوم! می توانم روزی دو هزار بار برایت نق بزنم و تو همیشه همان قدر مهربان با لبخندی جواب بدهی و شرمنده ام کنی! می توانم مدام بگویم این کار به تو نمی آید! آن کارت خوب نیست! این لباست را دوست ندارم! خر و پف نکن! چای را با هوا قورت نده..... و هزار یک نق بی خودی! که در مقابل همه صبوری می کنی و صبوری.....! آن وقت خالی می شوم از هر دق و دلی احتمالی! دیگر مثل گذشته اتفاقات گره نمی شود توی گلویم..... دیگر نمی آیم سر این بلاگفای بی همه چیز تا بلکه خاموش کند آتش درونم را..... که تو آبی بر آتشم..... که تو علاجی بر درد بی درمانم.
من نمی خواهم برگردم به گذشته ها. نمی خواهم هیچ پلی مرا پیوند بزند به روزهای ناخواسته ی کدر دوست نداشتنی.... آنقدر غرق خوشبختی ام، آنقدر غرق سرورم که می خواهم فراموش کنم قبل از تو هم زنده بوده ام! امروز از این که احساسم را درک کردی - ناگفته و نشنیده - یا درک نکرده آنقدر احترام برایم قائل بودی که تصمیم را پذیرفتی، هر چند که بر خلاف میل تو بود، خیلی احساس سبکی کردم! حس آرامش بعد از طوفان داشتم! روزهای متمادی با این حس جنگیده بودم! و تو فهمیدی. حالا من فکر نمی کنم که حتما باید کتابی بنویسم یا مدرک خاصی بگیرم یا خدای موسیقی شوم و یا حتی در هر رشته ی خاصی به مقام بالایی برسم تا بتوانم سربلند باشم و مایه ی غرور! و در خلوتم احساس غرور و مفید بودن بکنم! من حالا " تو " یی دارم! تو که تماما از آن منی..... تویی که مرد منی.... سرور من! همه چیز من. و من با عشق ورزیدن به تو زنده ام. حالا می دانم که یک وظیفه دارم که از ازل در تقدیرم بوده: عاشق تو بودن! پرستیدن تو...... نازت را کشیدن. تمام زندگی ام را همین طور سمت و سو خواهم داد! امروز که در آغوش منی و صدای نبضت با نبضم قاطی می شود، بیشتر از همیشه ها می پرستمت و بیشتر از همیشه ها قدرت را می دانم آقای من. یک سال گذشت.
یک سال تمام به دارازای صدها قرن..... انگار که صدها قرن پیش بود که توی این چهارم اردیبهشت لعنتی، افتادم وسط سالن بیمارستان و زانوانم رو بغل کردم و انقدر بلند با جیغ و فریاد گریه کردم که نه فقط کادر بیمارستان ریختند سرم که " تو " ی نصفه به هوش آمده هم صدایم را شناخته بودی و فرستاده بودی دنبالم! سال بدی بود.... جانفرسا. مثل کابوس! نمی دانم چه قدر طول خواهد کشید تا آثارش از ذهنمان پاک که نه، دست کم کم رنگ شود! وقتی یادم می آید امشب را چطور خوابیده بودم، دیوانه می شوم! بی هیچ امیدی به زندگی..... تلخ..... درمانده...... تنــــــــــــها..... ویرانه! پیرمرد بالانشین تو را دوباره به ما بخشید. این را ماه پیش در میهمانی خاله وقتی می رقصیدی حس کردم! خوشحالم که هستی در زندگیمان! امروز وقتی آش نذری را هم می زدم همیشه با ما بودنت، سالم و سر حال بودنت را آرزو کردم. اگر لطفی را در حق کسی دو بار تکرار کنی بار سوم وظیفه ات می شود!
" مرد بودن فقط داشتن یه دم جلوت نیست! " بعضی آدم ها تاریخ انقضا دارند. بعضی حس ها هم! حرف ها همیشه حرفند. نمی شود کسی را مجبور کرد همیشه سر حرفی که می زند بایستد! خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود اگر همیشه از یک راه به جایی بروی، اگر بنده ی عادات خود شوی، به آرامی شروع به مردن می کنی. "ارزش هر انسانی به اندازه ی کله شقی های اوست" زندگی همیشه ارزش ریسک کردن را دارد! هر اتفاقی فردا و فرداها فراموش می شود فقط تو باقی می مانی در انتها! هیچ چیزی را در زندگی نشمار! اگه بشماری حسابش را نگه می داری و اگر حسابش را داشته باشی حدش را نگه می داری و کنترلش می کنی وقتی کنترلش کنی دیگر اصیل نیست برای کسی که همه ی شانس های زندگی اش را پشت سر هم از دست داده، اولین شانس با آخرین شانس تفاوتی ندارد! زنانگی ام را دوست دارم! من به تو نيازمندم چون دوستت دارم. بهترین زنان می تواند اهانت های نهفته را ببخشد! اما هرگز از یادش نمی برد. بخشیدن بزرگترین خصلت انسان است * بعضی جملات توی گیومه انداختم تا مشخص کنم که از خودم نیست این جمله ها! تا بعدا چوبش رو نخورم! * سورملینا حالا سه روز است که دو ساله شده!
* این روزها خیلی زیاد از این که " جا مانده چیزی جایی " رو حذف کرده ام پشیمونم! مطالب ذخیره شده اش رو که می خونم اینو می فهمم! * من مادر نشده ام! برای همه ی کسانی که حوصله ی خوندن کامل نوشته هام رو ندارن! خو شما تقصیری ندارید من زیادی طولانی می نویسم گاهی! * می آیم با بازی ای که جیغ بنفش عزیز دعوت کرده بنویسم. هرچند هیچ وقت از این بازی های بلاگی خوشم نیامده. اما تو عـــــــــزیز مایی رفیق! اسمش که می آید یک جوری دلم پر می کشد.... بعد انگار می روم توی فکر.... ساکت می شوم.... شاید غمگین می شوم.... غمگین می شوم.... انگار که یک جعبه پولکی با طعم لیمو عمانی مانده را که همه اش به هم چسبیده و تبدیل شده به چیزی شبیه آجر را گذاشته باشم توی کیسه و نه دلم می آید بیاندازمش دور چون تا همین دیروز ترد و خوشمزه بود نه می توانم بخورمش .... و همه اش نگاهش می کنم و فکر می کنم اگر نم نکشیده بود...... دوستانمان می پرسند کجا بروند عید را؟ و من که می گویم این روزها بدترین موقع برای مسافرت است چون همه هتل ها رزرو است و چه و چه .... و من فکر می کنم.... به خانه ای که در انزلی داشتید.... و افتادیم دنبال چمخاله که شاید این ساحل واقعا همانقدر رویایی باشد که نادر ابراهیمی نوشته بود..... چند سال پیش بود راستی؟..... به یاد داری هر بار خواستیم برویم مرداب انزلی را ببینیم باران سیل شد؟! باقالی را چه به یاد داری که در پارک انزلی خوردیم گلپر زده بودند و ما هی نق می زدیم؟! یا آن یخ در بهشت چی؟ یادت می آید ریختیم روی بی ام وی نازنین مهدی و مانتوی نوی من؟! دلم پر می کشد.... برای تویی که یک عالمه باهم خاطره داریم.... برای تویی که چه دعواهایی باهم کرده ایم. برای تو که هیچ وقت از وراجی های من خسته نمی شدی.... برای تویی که اولین بار پسرت را - گوشه ی جگرم را - شب چهارشنبه سوری توی مونیتور سونوگرافی دیدم.... دلم پر می کشد برای آن روز که محبوب ترین عروسک هایم را کادوپیچ کردم و توی فرودگاه دادم بهت! با نامه ای..... و خواستم تا نرسیدی خانه باز نکنی.... چه قدر دلم بویت را می خواهد..... آغوشت را..... نمی فهمی.... من هم نمی فهمیدم....
پارسال نوشته بودم: " عيد امسال هم امسال هستی.... نو می شوم..... نو تر از هر سال دیگر. نمی فهمم وقتی می روی از این شهر،
چرا هوا را با خودت می بری؟ خفه می شوم.... چه حس غریبی دارم.... دلم تنگ شده انگار.... دوست داشتن تو یه جور قشنگی خزیده زیر پوستم.... انقدر قشنگ.... انقدر نرم.... انقدر آروم.... که هیچ وقت.... هیچ وقت.... هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم انقدر قشنگ باشم.... نرم باشم.... آروم باشم.... شاد باشم.... مطمئن باشم.... انقدر دست و دلم روت می لرزه که به هم ریختنت رو وقتی قهر می کنم، باورم نمی شه.... هر لحظه که بخوامت هستی.... وقتی با خودمم دارمت.... وقتی با توام دارمت.... دارم دیوونه ات می شم.... بهت فکر می کنم گریه ام می گیره.... انقدر می خوامت که می ترسوندم.... انقدر بلندی که می ترسم ازت بزرگ تر بشم.... انقدر آبی ای که قرمز من، غروب شگفت انگیز یک روز طولانی کوهستان رو می سازه نه جگر تکه تکه ای رو که از مغزت روی دفترت می چکه.... چه قدر با داشتن تو احمقم من که کابوس می بینم.....
پی نوشت: چرا فکر می کنی دیگه حسی واسه نوشتن ندارم؟ تا تو هستی من پر از حسم! حتی اگه وقتی واسه نوشتن نباشه دلبرم. وقتی می آیی زمستان بهار می شود
شمع ها آب می شود...... قدمت روی چشمهایم که همیشه از آن توست! تولدت مبارک حتی بهترین اتفاق های دنیا هم،
وقتی زودتر از وقتش بیافتن ناراحت کننده ان! و تو وقتی می فهمی که اتفاق نیافتاد نمی دانی خوشحال شوی یا غمگین! امروز فهمیدم. پی نوشت: برای * عزیزم! به کامنتت واسه پست قبلی ام جواب دادم. خوشحالم که هنوز این ورا کنارمی. جزو آخرین دوستایی هستی که هنوز باهامن! و تنها دوستی که همیشه باهام می مونی.... و همیشه گفته ام تو یک فرشته ای. دست کم برای من. باور کن. دوستت دارم. من اگر قاضی می بودم، برایش حکم سنگسار می بریدم! و ذره ای هم درد وجدان نمی کشیدم که جرم او بسیار وحشیانه تر از حکمی است که من بریده ام!
نمی توانم برایش آرزوهای خوبی داشته باشم. برای رفیقی که انقدر مجرم است.
برای تو که تخته نرد بازی کردن با تو را مثل عشق بازی هایت دوست دارم....
نسیم می وزد، نسیم که نه، تو گویی توفانی ست در خلوت خانه. پرده های پنج دری بی تابی می کنند. نوشیدنی می آورند و یخ ها همه در لیوان من می ماند. نه. این نوشیدنی خوب نیست. دلم چای زعفرانی می خواهد در استکانی کمر باریک و لب طلایی، نعلبکی هم قجری باشد لطفا. دیگر چه خوب است؟ یادم آمد، اصلا بیا تخته نرد بازی کنیم. کم بریزد.... میتوانم بگویم که هرگز تا بدین پایه شادمان نبودهام، یعنی این روزها از شادترین روزهای زندگی ام است. با تمام خستگی ها و ناراحتی های جسمی و کسالت ها و دلتنگی ها برای مادر!
خبرهای خوش در چهارچوب زندگی هر روز از چند طرف می رسد! و این یعنی پله های ترقی. بالا رفتن یا نرفتن با ماست. من زیاد سردم می شود.... و همان قدر هم گرم می شوم بعدا! آقای شوهر؟ خوب است! پ.ن: گوش بده! بعد از مدت ها بالاخره پیداش کردم! این آهنگ با ما تنها همراهمون توی ماشین عروس در تمام مسیر بود....! زمستان دارد می رسد، جوجه هایم را نشمرده زمستان رسیده....
همیشه پاییز که می آمد یا کریم ها می آمدند و پشت پنجره ی من می نشستند و گمان می کردند که آن سوی پنجره آشیانی است که.... پ.ن: امسال هم نمی فهمم این چند دقیقه بلندتر بودن شبی برای ماها که تمام عمرمان را به بطالت تلف می کنیم چه اهمیتی دارد که شبی را یلدا بکند و انقدر برجسته؟!
و آن وقت می شود غرق شد توی همین جشم هـــا.... امروز یه نامه بهم رسیده. از یه ناشناس با این مضمون:
پسرت بزرگ خواهد شد. دخترى را دوست خواهد داشت. و تو برايش خاطره ام را تعريف خواهى کرد. و خواهى گفت که نگران نباشد، زمان خواهد گذشت و همه چيز فراموش مى شود. آن هنگام من اشک هاى دخترکم را خواهم سترد. نویسنده ی محترم که نمی دونم کی هستید و نمی دونم چه طوری باید بهتون خبر بدم که نامه تون رسید. این نامه هرگز یادم نمی ره! پی نوشت: هیچ وقت نمی دانستم " خدا " ی کسی بودن اینقدر سخت ولی دلچسب است! در چهار دیواری لانه ام
آرزوهایم را در عصمت زمین می کارم و سبز می شوم با سبز و سبز می شوم با صبر و هر صبح در آیینه با خود می گویم سلام زن خوب سلام.... همه چیز خوب است؟ |
|
|