تبليغاتX
سورملینا

سورملینا

خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!

جیک جیکم!

به یاد ایام جوجه هایم را شمردم

امسال یکی بود برابر با تمام دنیا.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/12ساعت   توسط   | 

اپن

اپن محلی است که به آن یخچال دوم می گویند.
اپن محلی است که به آن کتابخانه دوم می گویند.
اپن محلی است که به آن کابینت دوم می گویند.
اپن محلی است که به آن جعبه ابزار دوم می گویند.
اپن محلی است که به آن ظرفشویی دوم می گویند.
اپن محلی است که به آن میزتحریر دوم می گویند.
اپن محلی است که به آن کیسه زباله دوم می گویند.

و در نهایت:
اپن محلی است که هیچ گاه کثیف نمی شود و اگر شد، قابلیت خود پاک شوندگی دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/17ساعت   توسط   | 

حوا شویم

می خواهم دوباره سیب بچینم

از این جا هم بیرونمان کنند

خسته شدیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/15ساعت   توسط   | 

آرزویی که تو نباشد نفرین است

 
نیازی به شراب نیست
یک استکان چای هم
دیوانه ام می کند ....
وقتی که کنارم،
چشم های خمار و بی قرار
تو باشی....
+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/26ساعت   توسط   | 

بتاب و بسوزان..... خاکسترم کن!

 

تو همان خورشيدي....
كه در اين زرد ترين لحظه ی سال
به زمين دل من مي تابي
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/11ساعت   توسط   | 

همه جا آسمان همان رنگ است.... دل ها را نمی دانم.

این جا آسمان ابریست.
آن جا را نمی دانم........
این جا شده پاییز.
آن جا را نمی دانم........
این جا فقط رنگ است.
آن جا را نمی دانم........
این جا دلی تنگ است.
آن جا را نمی دانم!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/04ساعت   توسط   | 

جهانم بی تو بی الف مانده!

حتم دارم کارگران در تمام جاده ها مشغول کارند.... همه راه هایی که تو را به من می رسانند در دست تعمیرند.... اگر نه تو حتما می آمدی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/30ساعت   توسط   | 

نامه هایی به آن سوی مرزها 1

داستان من و تو افسانه ی قشنگي است. يک افسانه ی قشنگ پايان قشنگي دارد. يا ندارد؟ نمی دانیم.
زمان حافظه اش خوب است؛ مطمئنم مي داند. برايش صبر مي کنم تا افسانه ی قشنگمان را به پايان برساند. مي داني، من مي دانم- هر چه که پيش آيد.... هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند، به خودش خواهد گفت: ‌داستان من و تو، افسانه ی قشنگي است....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/14ساعت   توسط   | 

لابد چاره‌اش این است که برای تو نامه بنویسم. نامه، همیشه چاره نیست، گاهی خودش درد است و اشتباه، شاهدش هم، همه‌ی آن نامه‌های رفته و نباید، و نامه‌های نرفته و باید. یا نمی‌دانم... شاید هم همان نباید. هر چه هست می‌دانم که این‌جا دغدغه‌ی نوشتن ندارم دیگر، یا اگر هنوز دغدغه‌ای هست، این روزها بی‌جان است. این روزها که خستگی هست، و ریشه‌های کوچکی که چنگ می‌زنی به‌شان و یکی‌یکی درمی‌آیند از خاک، و تو که هی دستت خالی‌تر می‌شود، زخمی‌تر، و پرتگاهت نزدیک‌تر، عمیق‌تر.... این‌جا دارد می‌شود همان خانه‌ای که بود، احوالات‌نامه‌ی یکی که این‌جا می‌توانست آرام بگیرد کمی، لحظه‌ای. گرچه که یک عالمه چشم ِ نباید از پشت دیوارها نگاهش می‌کنند، دلسوز و نگران لابد. گرچه بارها کلمه‌ها تا نوک انگشت‌هاش رسیده‌اند، اما محتسب سخت نگاهش کرده و همه‌ی گفتنی‌ها و ناگفتنی‌هاش رفته‌اند به باد. گرچه دارد زیاد می‌‌شود وقت‌هایی که کلمه‌هایش را جای دیگری پیدا می‌کند، با نام دیگری، و خب، اعتراف می‌کند از دیدن کلمه‌هایش که هر کدام مهر او را به گردن دارند، مهر لحظه‌ای، خنده‌ای، شب‌گریه‌ای، و دیگری که آن‌جور راحت و بی‌رحم نام خودش را به امضای‌شان نوشته، غصه‌اش می‌گیرد گاهی، گیرم که آخرش شانه بالا می‌اندازد که چه فرق می‌کند، چاهار تا آدم دیگر، جای دیگر...
+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت   توسط   | 

برای تویی که درست مثل گذشته های منی

دلت را بکن صندوقچه‌ی حرف‌هایت رفیق! آدم اگر صندوقچه‌ی اسرار نباشد دلش می‌شود دروازه‌ی مصر در سال‌های قحطی، همه به طمعِ گرفتنِ آنچه خود ندارند می‌آیند و در سال‌های فراوانی مصر را از یادهایشان می‌برند!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/17ساعت   توسط   | 

ارزشمند می شویم!

مادر بودن ناگهان آدم را ارزشمند می کند. ارزشی که هیچ چیز نمی تواند به آدم بدهد. همین که می بینی فرشته کوچک معصومی هست که تو (همین تو آدمی که هیچ ارزش خاصی نداشته ای) منبع آرامشش هستی و وقتی می بینی آغوشت می تواند تپش قلب این امانت خدا را آرام کند.... احساس می کنی ارزشمندی. این روزها با خودم می گویم «خوب شد آیهان هست. این طوری احساس نمی کنیم خدا وقتش را برای آفرینش ما تلف کرده! لااقل به یک دردی خوردیم.»
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/03ساعت   توسط   | 

روزهای مادرانه

این روزها خیلی از دور و بری‌هایم می‌خواهند بدانند روزهای مادرانه چطوری‌ست. می‌پرسند چه حسی دارد یا چی فکر می‌کنم یا چه‌قدر پسرم را دوست دارم!

سوال عجیبی است، اما عجیب‌تر از آن جوابش است. طرف، وقتی می‌بیند من در جواب دادن به سوال مردد هستم یا موضوع را عوض می‌کنم، فکر می‌کند شاید روزهای مادرانه آن‌قدرها هم که می‌گویند جالب و رمانتیک نیست. شاید آن عشق مادرانه که می‌گویند چندان هم غریزی نباشد. شاید من خیلی هم این کوچولو را دوست ندارم.

واقعیت دارد! ماجرا آن‌قدرها هم که توی سریال‌ها و فیلم‌ها نشان می‌دهند رمانتیک نیست!

ساعت 7 و نیم صبح، وقتی در تمام شب دو سه تا نیم ساعت بیشتر نخوابیدی، وقتی هر بار برای شیر خوردن بچه یک ساعت کشتی گرفتی و آخرش وقتی به زور سینه را توی دهنش چپاندی، چشم‌هایش را بسته و خوابیده (انگار که هیچ وقت بیدار نبوده!)، وقتی تا صبح راهش بردی و برای هر آروغش التماسش کرده‌ای، وقتی خودت درد داری و آن وقت مجبوری ساعت‌ها با بخیه‌های دردناکت بنشینی تا بچه شیر بخورد و دقیقه‌ای بعد همه‌اش را بالا بیاورد، وقتی بی‌خیال مسکن‌هایت شده‌ای تا روی شیرت تاثیر نداشته باشد و به جایش از شدت درد دیگر جانی در بدن نداری، وقتی از در حمام بیرون آمده‌ای و ناگهان پسرت (که همین حالا خراب‌کاری‌اش را شسته‌ای) خودت و لباس و فرش را نجس می‌کند، ... این واقعیت است: در چنین لحظاتی هیچ چیز رمانتیکی برای تعریف کردن وجود ندارد! آن موقع است که فقط لب‌هایت را می‌گزی و استغفرلله را می‌اندازی بالا تا ناشکری نکنی، تا نگویی «خدایا، عجب...!» و نمی‌گویی!

اما این تمام واقعیت نیست.

وقتی آیهان خوابیده، ناگهان نگاهش می‌کنی و فکر می‌کنی: «این بچه منه! ثمره ی عشق من!» ناگهان جا می‌خوری از چیزی که داری می‌بینی. باورت نمی‌شود این موجود کوچک مچاله شده که توی خواب لب‌هایش را مثل ماهی تکان می‌دهد و با ناخن‌های کوچکش صورتش را چنگ می‌اندازد، پسر توست! مگر تو خودت همان دختربچه‌ی پر سر و صدای مدرسه‌ای نیستی؟! پس حالا اینجا چه کار می‌کنی؟ ماه تیر آمده، مدرسه‌ها بسته شده، اما تو... حالا مادری!

وقتی آیهان صورتش را فرو کرده توی سینه‌های تو و دارد با چنان ولعی شیر می‌خورد که انگار از قحطی آمده، وقتی بیدار است و آن چشم‌های گرد مشکی را (که مثل دکمه‌های سیاه می‌مانند!) می‌دوزد توی چشم‌های من، وقتی از خواب می‌پرد و با صدای «مامان جون، نترس! من اینجام! من پیشت‌ام!» آرام می‌شود، وقتی بین همه آن صداها و صورت‌ها می‌گردد و من را پیدا می‌کند،... احساس می‌کنم سینه‌ام تنگی می‌کند برای این همه عشق به موجودی این همه کوچک.

روزهای مادرانه، روزهای عجیب و غیر قابل توصیفی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/09ساعت   توسط   | 

شب بیدارشان کردید. آه که چه موجودات قدرتمندی هستید، شجاعت تان را در هزار کتاب خواهند سرود. دست هایشان را بستید، چه قدرتمند مردمانی بودید. آنان را در تاریک و روشن سحر به مقتل بردید و با شجاعت تمام که ویژه شماست، به دار آویختید. قصه تان را خواهند نوشت، خواهم نوشت. ما برای نوشتن قصه شما رنج ها کشیده ایم. قصه مان را خواهیم نوشت، و شهر خواهد شنید داستان چشم هایی که بسته شدند، تا چشمانی باز شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/23ساعت   توسط   | 

مجسمه سازی

 

 

اگر مجسمه سازی بلد بودم، مطمئنم مجسمه تو را می ساختم که به آسمان اشاره می کنی.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/07ساعت   توسط   | 

حالا رحمم شده قلب تن من!

سکوتم از این روست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/29ساعت   توسط   | 

تکرار

وقتي به روزهايي كه اولين روزهاي او خواهد بود فكر مي كنم،
وقتي به لبخندهايي كه اولين لبخندهايش خواهد بود فكر مي كنم،
وقتي به اولين كلماتي كه در دهانش خواهيم گذاشت فكر مي كنم....
وقتي به اولين منظره هايي كه نشانش خواهيم داد فكر مي كنم....
وقتي به اولين لقمه هاي آماده اي كه بر دهان فكرش خواهيم گذاشت فكر مي كنم....
انگار كه خودم را در او تكرار شده مي يابم....
من خود را در او تكرار خواهم كرد.
نه اينكه او را مثل خودم بزرگش كنم كه خود را دوباره در خود از بچگي بزرگ خواهم كرد.
مرور خواهم كرد زندگي را و بزرگ شدن را....
بي خود نيست اين روزها بيشتر از قبل خواب كودكي هایم را، بازی های پشت بام را... حيات خانه ی پدری را.... بازی هایم با پدر را.... دعواهایم با خواهر را.... كوچه های محله مان را همسايه ها و حتي جوب هاي آبش را مي بينم. 
+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/07ساعت   توسط   | 

مادر

دوست دارم مـــــــــــــــادر باشم تا هركس ديگري بر روي زمين
يك يا دو فرزند را
با عشق به بار آرم
دوست دارم از كودكي گل چهره پرستاري كنم
با لب هاي گرمي كه از سينه ام شير مي خورد
به جاي اينكه گردنبند ملكه اي را
بر بالاي قلبي سخت بر گردن بياويزم



دوست دارم كودكي خردسال را در بستر نوازش كنم
تا در سلامت و ايمني بيارامد
تا آن كه زنجيري از دانه هاي الماس را
احمقانه به دور سرم بياويزم



دوست دارم صورت معصوم كودكي را بشويم
با چشم هايي روشن و خندان
تا آن كه مراسم باشكوه پر آوازگان را با رنگ به تصوير كشم
يا در ميان خردمندان گام بردارم
دوست دارم مادر باشم
+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/30ساعت   توسط   | 

خداحافظ پاییز....

شمردیم.
امسال - در جبران پارسال شاید - یکی بیشتر آمد.

جوجه هامان را می گویم!

و چه قدر این یکی جوجه ی اضافی و آن یکی جوجه ی ناقص پارسال می تواند زندگی را از این رو به آن رو کند....
چه قـــــدر.......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/01ساعت   توسط   | 

جوانه

می بيني؟ جوانه زده. بدون آب، بدون ريشه، بدون خاك، بدون آفتاب. تنها با كمي رطوبت. توي يخچال. حالا تو از من مي خواهي جوانه نزنم؟ مني كه با حضور تو هم گرمم، هم سيراب، هم محكم و ريشه دار.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/22ساعت   توسط   | 

عادت

خیلی وقت است که دوست دارم بنویسم از اینکه چقدر نمی‌فهمم این نوشته‌هایی را که از بدی و ترسناکی عادت می‌گویند. من با عادت‌هایم زندگی می‌کنم. دوست دارم همیشه با آدم‌هایی باشم که خوب می‌شناسم‌شان. آدم‌هایی که من را بلدند و بلدم‌شان. من خوشم می‌آید که وقتی آن گوشه نشسته بتوانم فکرش را بخوانم. بدانم الان چی دلش می‌خواهد. بدانم الان دقیقا به چه فکر می کند. بدانم الان اخلاقش چطور است و وقتی اخلاقش این مدلی است چه‌جوری باید باهاش تا کرد. بدانم کِی چه‌کار دلش‌می‌خواهد بکند. بدانم کجا چی دوست‌ دارد بپوشد. بدانم چی خوشحالش می‌کند و چطور باید سورپرایزش کرد. دوست‌دارم بتوانم سر کاری که توی فلان موقعیت خواهد کرد با خودم شرط ببندم و مطمئن باشم که می‌برم و وقتی بردم بیشتر عاشقش بشوم. اصلن ترجیح می‌دهم که زندگی‌ام یک جریان وحشی داشته باشد که بدانم کجا تند می شود کجا آرام! بدانم وقتی تند می شود تا چه حدی می رود و وقتی ساکت می شود تا کجا! و فقط گاهی وسطش بریک بدهم. من تا آخر دنیا خسته نمی‌شوم از اینکه بنشینم برایم قارمون بزند و بخواند و من با او همراه زیر لب زمزمه کنم. خسته نمی‌شوم از اینکه روی تختمان وول بخورم و چشمانش را با مژه های بلندش و صورتش را که وقتی می خوابد مثل پسر بچه ی چهار ساله ای می شود پاک و معصوم، تماشا کنم. خسته نمی‌شوم از اینکه شب لباسم را در بیاورم، بروم یک دوش سرخوشانه بگیرم، زیر بغل و لوسیون بدن بزنم و بیایم با حوله دراز بکشم روی تختمان تا بیاید. عادت برای من چیز آرامش‌بخشی است که از سوال‌هایی مثل حالا چی می‌شود و حالا چی‌کار باید بکنم رهایم می‌کند. تنوع را می‌گذارم برای چیزهای کوچک و بی‌دردسر و بی‌خطر.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت   توسط   |