تبليغاتX
سورملینا


سورملینا

خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!



می خواستم بنویسم مدت هاست که هر وقت می خواهم بنویسم خسته ام. پس می خوابم. حالا هم همین طور بود اما....

خواستم بگویم عجیب این روزها به آدم های مهم زندگی ام فکر می کنم یا آدم هایی که زمانی مهم بودند.... یا آن ها که هنوز هم مهمند....

خواستم بگویم این روزها همه اش  یاد گندهای کوچک و بزرگی می افتم که زده ام!

یاد کارهایی که اگر عقل الانم بود نمی کردم! یا یاد کارهایی که می باید می کردم و نکرده ام.... و مدام می گویم کاش آدم از همان روز اول همه ی چیزهایی را که برای زندگی لازم بود را یک جا می دانست!

یاد لحظه های بی نظیری که با بعضی ها داشته ام، یاد حالگیری های فراموش نشدنی که با همان بعضی ها یا بعضی های دیگر داشته ام....

می خواستم نامه بلند بالایی برای یکی از همین مهم های زنگی ام بنویسم. بنویسم عزیز من، از استخوان بودنش مطمئن نیستی یا از زخمش؟ یا به دردش عادت کرده ای؟ اگر بگویی آره که دروغ شاخ دار است... یک بار از من پرسیدی، یعنی نپرسیدی، گفتی همیشه می خواستم بدانم تو از چی چی فلانی خوشت آمده بود.... حالا من هم نمی پرسم، به تو می گویم من تن به بی عدالتی دادن تو را باور نمی کنم. نمی فهمم.

می خواستم بگویم من خیلی از احساساتی که توی فیلم ها می بینیم یا توی ضرب المثل ها شنیده ام را حس نکردم. مثلا هرگز از خوشحالی گریه نکرده ام.... از خنده چرا. ولی واقعا از شدت ناراحتی حالم به هم خورده است. یعنی که می فهمم چرا یک روزی یک نفر گفته اه حالم به هم خورد!

این روزها فکر می کنم چقدر مادرهایی که در زندگیشان هرگز داغ فرزند ندیده اند خوشبخت بوده اند و شاید نمی دانسته اند.... امروز عکس احسان را دیدم.... فکر کردم مادرش چقدر قربان صدقه اش می رفته.... چقدر از دیدن قد و بالای پسرش یاد وقتی می افتاده که 5 سانت بیشتر نبوده.... اه.... لعنت به این جهانی که طبقه سومش را داده اند به ما....

می بینی؟ هنوز هیچی ننوشته ام و یک ساعت گذشته....

می بینی من نمی توانم بنویسم و گریه نکنم.

من نمی خواهم به همه ی غصه های عالم که یک جایی دفنشان کرده ام فکر کنم. بدون این که فکر کنم نمی توانم بنویسم. پس نمی نویسم.

پس می خوابم....

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت توسط | |

بی خوابی شبانه
امانم نمی دهد وقتی
به راه چشمی هستم
که تمامش نمی شوم.
قدم های تو را

کدام جاده
فریاد می زند؟

 

پی نوشت: عزیز چند سانتی من! قلب کوچکم به یاد بودنت به سان آهوی گریزپایی ست کنون! و قلب تو که گرم می کند وجودم را. چشم به راهتم

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت توسط | |

نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت توسط | |

می دونی.... اگه قرار بود نوع مردنمو خودم انتخاب کنم، تا همين قبل ترها دوست داشتم تو تخت خوابم آروم و بی درد بميرم!  اما حالا نه، حالا دلم می خواد يه جور ديگه بميرم. همون جوری که خودمو تو بغلت قايم کرده بودم و قلبت درست زير گوشم می تپيد. همون جوری که دستات منو از تمام دنيای بيرون جدا کرده بود و در پناه خودش گرفته بود. تو همون آرامش ته دنيا.


پُرم می کنی. اون قدر پُر که چشم هام رو می بندم و آگاهانه همه ی قوانين رو زير پا می ذارم.... کنار غارت می ايستی و خودت رو پيامبر گناهکار خطاب می کنی.... من اما می خندم و می گم: تو که بی خدا مبعوث شدی، اما خدای من اين بار طرف منه، مطمئنم.... نگاهم می کنی و با لبخند موهام رو می زنی پشت گوشم، به نشانه ی دلداری! .... خدای من رو دوست داری. اما باور؟ نه گمانم.


از جلو نگاهم می کنی، از نزديک ِ نزديک. نگاهم رو می دزدم و حواست رو پرت می کنم. که نبينی برق زندگی توی چشمام هنوز داغه داغه.... دوست نداری چشم هام رو ببندم، سرم رو پايين بندازم، يا صورتم رو برگردونم.


سردم می شه. از تمام اين سال ها به لرزه می افتم و يخ می بندم.... نزديک ميای و گرمم می کنی. آروم آروم.... ذوب می شم و سبک.... دورم می کنی. دورم می کنی از زندگی با تمام آدم هاش. دور ِ دور، اون قدر که جز تو هيچ کس نيست و دنيا انگار خودش رو به خواب زده. دور ِ دور، تا بالای ابرها.... آرومم می کنی. آروم، لبريز، و پُر از اعتماد. اعتماد به خودم، به تو، و به زندگی.... بعد يواش يواش رهام می کنی.... پام دوباره به زمين می رسه، زمين سخت. زمينی که به جای اون، می تونم به تو متکی باشم، به تو متکی بمونم....

حالا می توانم آرام زیر گوشت اعتراف کنم : تمام هستی منی.

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت توسط | |

باز شهریور ماه تمام شد و من نفهمیدم کی این پاییز رسید! پاییزی که هر سال یک ماه قبل از رسیدنش عزا می گرفتم حالا آمده و متوجه نشده ام. پاییز سردیست و من از دست این هوا دل خوش ندارم. یا شاید هم من زیادی سردم می شود مدام.... هوای پاییزی مرا یک جوری می کند. بادی که می‌پیچد درونم گیجم می‌کند و این جور وقت‌ها خودت خوب می‌دانی که چه خلاء یی درون آدم ایجاد می‌شود. خلاءیی که درست مثل سیاه چاله‌های فضایی خودت را هم می‌بلعد. بعضی اوقات احساس می‌کنم نابود شده‌ام و چیزی از من نمانده است.

فقط نمی فهمم چرا برگ هیچ درختی نمی ریزد و همه جا سبز است! دلم خزان می خواهد.... خزان زرد و سرخ و نارنجی!

نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت توسط | |

برایش نوشتم:

" خوش ندارم بنویسم یک سال گذشت. چون گذشته ها و گذشتنی ها را دوست ندارم و نمی شمارم هم. فقط می نویسم می دانم که توی همچنین روزی دلم را..... وجودم را..... عشقم را..... تنم را...... آرزوهایم را.... آینده ام را..... داشته های اندکم را و نداشته های بی شمارم را به دستان تو سپردم و حالا بعد از یک سال از این بخشش سخاوتمندانه خشنود و راضی ام. و البته خوشحال هم! "

....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت توسط | |

چراغ قرمز را همه می ایستند و نگاه می کنند.
این طبیعت چراغ سبز است
که باعث می شود
با همه مهربانیش،
لحظه ای بیش نگاه نشود

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/21ساعت توسط | |

هی بیست و شش سالگی!

نمی فهمم دوستت داشته باشم یا بترسم از تو. شمع هایم را فوت می کنم بی هیچ تردیدی.... و قرص و محکم آرزو می کنم. بی که ته دلم فکر کنم بهتر نبود آن یکی آرزو را بر دل می آوردم؟! می دانم چه آرزویی بکنم و چطور چشم ببندم و خاموش کنم تمام بیست و پنج سال بی تو گذشته را..... اما هنوز نمی دانم این طعم گس بیست و شش سالگی با من چه خواهد کرد!

نشسته ام به عکس هایم نگاه می کنم! به عکس های خودم با این موهای های لایت شده ی چند رنگ که حالا همیشه توی عکس ها مرتب است. با چشم و ابرو و صورتی که بزرگ می نماید! هیچ شبیه دخترک همیشه ژولیده ی مو کلاغی نامرتب بی حوصله ی توی عکس های فولدرهای قدیمی نیست!

خوشحال نیستم. غمگین هم نیستم مثل سال های قبل. منگم کمی. و مدام به سال پیش فکر می کنم که بابایی وحیدم رو بهم کادوی تولد داد! امسال آروم و منطقی تر از همیشه گذشت! من این بیست و شش سالگی نوباوه را دوست دارم گویا!

همین!

نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت توسط | |

بهشت زمینی من آغوش شماست آقای من.

و بوسه هایتان دم عیسی مسیحم....

و گرنه من کودکی نیستم که با بوسه ای همه ی خشمم فروکش کند!

نوشته شده در جمعه 1388/04/26ساعت توسط | |

خداحافظ اتاق من.... که با تو رازها دارم..... چه شب هایی که با تو درد دل کردم.... نخوابیدم.... اشک ها ریختم. کتاب ها خواندم این جا.... چه چیزها که نوشتم و تو با همه شریک بودی اتاق من! خداحافظ عروسک هام که یک تار موتان را نمی بخشیدم به هیچ کس. خدا حافظ همین میز کامپویتر که چه چیزها می دانی تو از من! که چه شب ها همه با تو بیدار بوده ام من.... خئاحافظ کتابخانه ی بدقواره ام که فقط توی این اتاق به تو می رسیدم مدام. مرتب تمیزت می کردم و تو انگار تکه ی جدایی از اتاق همیشه نامرتبم بودی! که عزیزترین بودی.... که دوست داشتنی ترین. خداحافظ همه یادها.... یادگارها...... خداحافظ دوران خوب بچگی.... خداحافظ عزیز دردانه ی بابا بودن....خداحافظ تنها بودن ها.... بی خیال بودن ها..... خداحافظ هر چه که باید پشت این در بمانی! خداحافظ دیوارهایی که با بابایی رنگتان کردیم.... خداحافظ خانه ای که در تو چشم باز کردم.... همین جا زمین خوردم.... دوچرخه راندم.... زخمی و خونی هی به خانه بازآمدم.... خداحافظ خانه ای که در اتاق هایت موهای خواهرم را کشیدم! با برادرم جنگ ها کردم.... خداحافظ خانه ای که با بابا کشتی می گرفتیم در وسط پذیراییت.... خداحافظ کابینت هایی که می پریدم رویشان تا با نادی حرف ها بزنم.... خداحافظ تلوزیونی که همیشه صدای موج آمریکا می دادی و اگر می رفت روی مسیر ترکیه با بابا دعوامان می شد! خداحافظ در و دیواری که پر کرده بودم از عکس نیما و رمانم! خداحافظ همین خانه که در تو عشق را آموختم از مادرم.... خداحافظ جیب بابا که همیشه مثل چشمه ای بی انتها بود..... خداحافظ حیاطی که در تو منقل ها روشن کردیم و چه ها خوردیم! خداحافظ پدر..... خداحافظ مادر..... خداحافظ برادرجان..... خداحافظ خاطرات خواهری! خداحافظ " من" گفتن ها..... سلام بر " ما " شدن ها.... سلام بر زندگی مشترک.... سلام بر مسئولیت ها.... سلام بر طلوع صبح را در مردمک چشمان عشق دیدن ها.

خصوصی تر:

در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت توسط | |

عجب مصیبتی است وطن داشتن.....

عجب مصیبتی است ترسیدن....

عجب مصیبتی است محق بودن....

یاد اون روزایی می افتم که فکر می کردم اگه از ایران برم برای تنها چیزی که دلم تنگ نمی شه همین وطنه! همین سه حرف که خیلی برام تهی بود.....! مدام با خودم می گفتم وقتی یک مشت خاک نداشته باشم که مشتم را سفت کنم و بگویم این سهم من از وطن است، چه مفهومی دارد وطن یا غربت؟! اما این روزها می نویسم مصیبتی است وطن داشتن و حق نداشتن! مصیبتی ست..... انگار کسی دستش را گذاشته باشد روی دهانت و هر چه داد بزنی صدایت به کسی نرسد و تعجب کنی که انگار ارتباط با خدا را هم فیلتر کرده اند این ها. هر چه می گویی "بس است خدا!"، نمی شنود.

من خیلی عصبی ام. فراموشم نمی شود اصلا. دلم خون است برای مادر " ندا " و نداها..... نمی دانم چرا خدا این بازی ها را می کند با ما و هنوز ساکت است.

می ترسم آتش دل هامان دنیا را بسوزاند

نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت توسط | |

 

پس همه ی ما به احمدی نژاد رای دادیم و خبرنداشتیم

پایان جمهوریت نسبی و آغاز حاکمیت مطلق را به همه هموطنان تبریک و تسلیت عرض می نمایم

هنوز دلم آروم نشده تا حرف دیگری بنویسم.

 

نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت توسط | |

ما تماشاچیانی هستیم، که پشت درهای بسته مانده‌ایم.
دیر آمده‌ایم.... خیلی دیر....
پس به ناچار حدس می‌زنیم، شرط می‌بندیم، شک می‌کنیم....
و آن سوتر در صحنه
بازی به گونه‌یی دیگر در جریان است!
نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت توسط | |

دلم برای نوشتن تنگ می شود هی! خیلی وقت است که درست و حسابی ننوشته ام. خیلی وقت هست که هیچ کاری را درست و حسابی نکرده ام..... یا هیچ کار درست و حسابی ای نکرده ام! اما مثل آن روزهای ویرانگر بدرنگ دچار یاس فلسفی نمی شوم! حس " غیر مفید بودن " هم نمی کنم دیگر.... هستی کنارم و می توانم مدام با تو حرف بزنم و بروم روی اعصابت.... آن قدر همیشه توی مخم وول می خوری که اصلا لازم نیست حرفی را بزنم تا بدانی! هستی این جا در چند میلی متری من و من می توانم هر اتفاق ناخوشایندی افتاد بگویم " تقصیر تو بود! " یا بگویم " من که گفته بودم .... " نه برای این که خودم را تبرئه کنم از هر اشتباهی. فقط برای این که در خلوت خودم وجدان درد لعنتی گلویم را نچسبد و از خودم متنفر نشوم! می توانم روزی دو هزار بار برایت نق بزنم و تو همیشه همان قدر مهربان با لبخندی جواب بدهی و شرمنده ام کنی! می توانم مدام بگویم این کار به تو نمی آید! آن کارت خوب نیست! این لباست را دوست ندارم! خر و پف نکن! چای را با هوا قورت نده..... و هزار یک نق بی خودی! که در مقابل همه صبوری می کنی و صبوری.....! آن وقت خالی می شوم از هر دق و دلی احتمالی! دیگر مثل گذشته اتفاقات گره نمی شود توی گلویم..... دیگر نمی آیم سر این بلاگفای بی همه چیز تا بلکه خاموش کند آتش درونم را..... که تو آبی بر آتشم..... که تو علاجی بر درد بی درمانم.

من نمی خواهم برگردم به گذشته ها. نمی خواهم هیچ پلی مرا پیوند بزند به روزهای ناخواسته ی کدر دوست نداشتنی.... آنقدر غرق خوشبختی ام، آنقدر غرق سرورم که می خواهم فراموش کنم قبل از تو هم زنده بوده ام! امروز از این که احساسم را درک کردی - ناگفته و نشنیده - یا درک نکرده آنقدر احترام برایم قائل بودی که تصمیم را پذیرفتی، هر چند که بر خلاف میل تو بود، خیلی احساس سبکی کردم! حس آرامش بعد از طوفان داشتم! روزهای متمادی با این حس جنگیده بودم! و تو فهمیدی.

حالا من فکر نمی کنم که حتما باید کتابی بنویسم یا مدرک خاصی بگیرم یا خدای موسیقی شوم و یا حتی در هر رشته ی خاصی به مقام بالایی برسم تا بتوانم سربلند باشم و مایه ی غرور! و در خلوتم احساس غرور و مفید بودن بکنم! من حالا " تو " یی دارم! تو که تماما از آن منی..... تویی که مرد منی.... سرور من! همه چیز من. و من با عشق ورزیدن به تو زنده ام. حالا می دانم که یک وظیفه دارم که از ازل در تقدیرم بوده: عاشق تو بودن! پرستیدن تو...... نازت را کشیدن. تمام زندگی ام را همین طور سمت و سو خواهم داد!

امروز که در آغوش منی و صدای نبضت با نبضم قاطی می شود، بیشتر از همیشه ها می پرستمت و بیشتر از همیشه ها قدرت را می دانم آقای من.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت توسط | |

یک سال گذشت.

یک سال تمام به دارازای صدها قرن.....

انگار که صدها قرن پیش بود که توی این چهارم اردیبهشت لعنتی، افتادم وسط سالن بیمارستان و زانوانم رو بغل کردم و انقدر بلند با جیغ و فریاد گریه کردم که نه فقط کادر بیمارستان ریختند سرم که " تو " ی نصفه به هوش آمده هم صدایم را شناخته بودی و فرستاده بودی دنبالم!

سال بدی بود.... جانفرسا. مثل کابوس! نمی دانم چه قدر طول خواهد کشید تا آثارش از ذهنمان پاک که نه، دست کم کم رنگ شود!

وقتی یادم می آید امشب را چطور خوابیده بودم، دیوانه می شوم! بی هیچ امیدی به زندگی..... تلخ..... درمانده...... تنــــــــــــها..... ویرانه!

پیرمرد بالانشین تو را دوباره به ما بخشید. این را ماه پیش در میهمانی خاله وقتی می رقصیدی حس کردم!

خوشحالم که هستی در زندگیمان! امروز وقتی آش نذری را هم می زدم همیشه با ما بودنت، سالم و سر حال بودنت را آرزو کردم.

نوشته شده در شنبه 1388/02/05ساعت توسط | |

اگر لطفی را در حق کسی دو بار تکرار کنی بار سوم وظیفه ات می شود!
" مرد بودن فقط داشتن یه دم جلوت نیست! "
بعضی آدم ها تاریخ انقضا دارند. بعضی حس ها هم!
حرف ها همیشه حرفند. نمی شود کسی را مجبور کرد همیشه سر حرفی که می زند بایستد!
خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود
اگر همیشه از یک راه به جایی بروی، اگر بنده ی عادات خود شوی، به آرامی شروع به مردن می کنی.
"ارزش هر انسانی به اندازه ی کله شقی های اوست"
زندگی همیشه ارزش ریسک کردن را دارد!
هر اتفاقی فردا و فرداها فراموش می شود فقط تو باقی می مانی در انتها!
هیچ چیزی را در زندگی نشمار! اگه بشماری حسابش را نگه می داری و اگر حسابش را داشته باشی حدش را نگه می داری و کنترلش می کنی وقتی کنترلش کنی دیگر اصیل نیست
برای کسی که همه ی شانس های زندگی اش را پشت سر هم از دست داده، اولین شانس با آخرین شانس تفاوتی ندارد!
زنانگی ام را دوست دارم!
من به تو نيازمندم چون دوستت دارم.
بهترین زنان می تواند اهانت های نهفته را ببخشد! اما هرگز از یادش نمی برد.
بخشیدن بزرگترین خصلت انسان است

* بعضی جملات توی گیومه انداختم تا مشخص کنم که از خودم نیست این جمله ها! تا بعدا چوبش رو نخورم!
* از کسی دعوت نمی کنم چون دوست ندارم این بازی رو! جز آقای شوهر چون واقعا قانون هاش برام مهمه!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت توسط | |

* سورملینا حالا سه روز است که دو ساله شده!

* این روزها خیلی زیاد از این که " جا مانده چیزی جایی " رو حذف کرده ام پشیمونم! مطالب ذخیره شده اش رو که می خونم اینو می فهمم!

* من مادر نشده ام! برای همه ی کسانی که حوصله ی خوندن کامل نوشته هام رو ندارن! خو شما تقصیری ندارید من زیادی طولانی می نویسم گاهی!

* می آیم با بازی ای که جیغ بنفش عزیز دعوت کرده بنویسم. هرچند هیچ وقت از این بازی های بلاگی خوشم نیامده. اما تو عـــــــــزیز مایی رفیق!

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت توسط | |

اسمش که می آید یک جوری دلم پر می کشد.... بعد انگار می روم توی فکر.... ساکت می شوم.... شاید غمگین می شوم....

غمگین می شوم....

انگار که  یک جعبه پولکی با طعم لیمو عمانی مانده را که همه اش به هم چسبیده و تبدیل شده به چیزی شبیه آجر را گذاشته باشم توی کیسه و نه دلم می آید بیاندازمش دور چون تا همین دیروز ترد و خوشمزه بود نه می توانم بخورمش .... و همه اش نگاهش می کنم و فکر می کنم اگر نم نکشیده بود......

دوستانمان می پرسند کجا بروند عید را؟ و من که می گویم این روزها بدترین موقع برای مسافرت است چون همه هتل ها رزرو است و چه و چه .... و من فکر می کنم.... به خانه ای که در انزلی داشتید.... و افتادیم دنبال چمخاله که شاید این ساحل واقعا همانقدر رویایی باشد که نادر ابراهیمی نوشته بود..... چند سال پیش بود راستی؟..... به یاد داری هر بار خواستیم برویم مرداب انزلی را ببینیم باران سیل شد؟! باقالی را چه به یاد داری که در پارک انزلی خوردیم گلپر زده بودند و ما هی نق می زدیم؟! یا آن یخ در بهشت چی؟ یادت می آید ریختیم روی بی ام وی نازنین مهدی و مانتوی نوی من؟!

دلم پر می کشد....

برای تویی که یک عالمه باهم خاطره داریم.... برای تویی که چه دعواهایی باهم کرده ایم. برای تو که هیچ وقت از وراجی های من خسته نمی شدی.... برای تویی که اولین بار پسرت را - گوشه ی جگرم را - شب چهارشنبه سوری توی مونیتور سونوگرافی دیدم.... دلم پر می کشد برای آن روز که محبوب ترین عروسک هایم را کادوپیچ کردم و توی فرودگاه دادم بهت! با نامه ای..... و خواستم تا نرسیدی خانه باز نکنی.... چه قدر دلم بویت را می خواهد..... آغوشت را.....

نمی فهمی....

من هم نمی فهمیدم....

پارسال نوشته بودم:

" عيد امسال هم
می‌توانم تنهايی سوت بزنم
همين که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده می‌بينم.
لبخند يادت نرود! "

امسال هستی....

نو می شوم..... نو تر از هر سال دیگر.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت توسط | |

نمی فهمم وقتی می روی از این شهر،

چرا هوا را با خودت می بری؟

خفه می شوم....

نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت توسط | |

چه حس غریبی دارم.... دلم تنگ شده انگار.... دوست داشتن تو یه جور قشنگی خزیده زیر پوستم.... انقدر قشنگ.... انقدر نرم.... انقدر آروم.... که هیچ وقت.... هیچ وقت.... هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم انقدر قشنگ باشم.... نرم باشم.... آروم باشم.... شاد باشم.... مطمئن باشم.... انقدر دست و دلم روت می لرزه که به هم ریختنت رو وقتی قهر می کنم، باورم نمی شه.... هر لحظه که بخوامت هستی.... وقتی با خودمم دارمت.... وقتی با توام دارمت.... دارم دیوونه ات می شم.... بهت فکر می کنم گریه ام می گیره.... انقدر می خوامت که می ترسوندم.... انقدر بلندی که می ترسم ازت بزرگ تر بشم.... انقدر آبی ای که قرمز من، غروب شگفت انگیز یک روز طولانی کوهستان رو می سازه نه جگر تکه تکه ای رو که از مغزت روی دفترت می چکه.... چه قدر با داشتن تو احمقم من که کابوس می بینم.....

پی نوشت: چرا فکر می کنی دیگه حسی واسه نوشتن ندارم؟ تا تو هستی من پر از حسم! حتی اگه وقتی واسه نوشتن نباشه دلبرم.

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت توسط | |


Design By : Night Skin