سورملینا
خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!
و فهمیدم که می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید! داشتنت تو آیدین منی!
یک شب دیگر رسید....
تاریکی توی دل شب.....
من اسیر هفت توی تاریکی......
و تو توی هزار توی دل من......
تقدیرم تویی.....
اما قسمتم نه!
گویی
و نه خواب های من......
بگو رهایم کنند.....
بگو شاپری قصه ها!
بگو ذوب می شوم کم کم.....
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم هیچ چیز درست نخواهد شد
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما هنوز که زنده ام!
گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!
پس چرا چراغ خواب هایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!
باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!
این کارگری،
که دیوارهای ساختمان نیمه کاره ی کوچه ما را بالا می برد،
سال ها پیش مرده است!
نگو که این همه مرده را نمی بینی!
مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،
حرف می زنند و نمی گویند،
می خوابند و خواب نمی بینند!
می خواهند مرا هم مرده بینند!
مرا که زنده ام هنوز!
(گیرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!
تازه فهمیده ام که رؤیا،
نام کوچک ترانه است!
تازه فهمیده ام،
که چه قدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!
تازه فهمیده ام که سید خندان هم،
بارها در خفا گریه کرده بود!
تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!
تازه دو زاری ِ کج و کوله آرزوهایم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاک،
چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،
که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!
ولی هر بار که دست های تو،
(یا دست های دیگری، چه فرقی می کند؟)
ورق های کتاب مرا ورق بزنند،
زنده می شود
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!
اما، از یاد نبر! بی بی باران!
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای................
به چه کارم میآید
جز
تو را داشتن و
با تو خندیدن
پایان تمام پیشگوییهاست....
می خواهمت......!
حتی اگر تمام عالم دیوانه ات بخوانند!
حتی اگر مغز چلچله خورانده باشندت
- یا خود به انتخاب خورده باشی باز -
| Design By : Night Skin |

