تبليغاتX
سورملینا


سورملینا

خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!



امروز جمعه بود. جمعه ها رو دوست ندارم.... انگار همه دنيا تعطيله. دلم برات بيشتر تنگ مي شه.... اين فاصله رو بيشتر از هميشه احساس مي كنم. امروز انگار از همه چي گلايه دارم.

اين روزهاي جمعه چه قدر دلگيرند. تمام آن چه قرار است از آن فرار كني؛ جمعه ها همه با هم به سراغ آدم مي آيد و انگار كه مي خواهد آدم را خفه كند....

نمي داني چه سوزي مي گيرد قلبم صبح هاي جمعه....

وقتی نیستی، وقتی می دانم از هوای این شهر نفس نمی کشی، نفس کشیدن چه قدر سخت می شود..... چه قدر دلم می خواست کنارت بودم! شانه به شانه هر جا که هستی.....

نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت توسط | |

هليا! گريز، اصل زندگي‌ست...
گريز از هرآنچه که اجبار را توجيه مي کند....
تو از صداي غربت، از فرياد قدرت و از رنگ مرگ مي ترسی هلیا؟!
براي دوست داشتن هر نفس زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز
مرگ، سخن ديگريست....
مرگ، سخن ساده‌يي‌ست.....
و من ديگر براي تو از نهايت، سخن نخواهم گفت.....
که چه سوگوارانه است تمام پايان‌ها!


بانوي من!

 نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی نویسنده، تصویرگر و سینماگر ایرانی، بعد از ظهر روز پنج شنبه پس از تحمل ۹ سال بیماری در سن ۷۳ سالگی در بیمارستانی در تهران در گذشت. ( منبع بی بی سی )
 
* نمی گرییم استاد! فقط حسرت می خوریم........ بیش از آنی که بدانی! راستی ابوالمشاغل کجایی که ببینی مشهور شده ای حالا! پنج شنبه شب هر چه گشتم توی اینترنت هیچ جا خبری از تو نبود! اما حالا همه جا از کرده ها و بزرگی هایت نوشته اند!
حیف که چه قدر زود دیر می شود..........

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1387/03/17ساعت توسط |

دلم نوشتن می خواهد. نه این جا نه به این رنگ! امروز بوی کتاب های کهنه ات مستم کرد! چه قدر دلم برای بوی کاغذ تنگ شده.......... راستی چه قدر؟

می خواستم از دلتنگی هایم بنویسم که گلویم را سفت می چسبد.....! می خواستم از فرزندی بنویسم که به دنیا نیامد..... یا نخواستیم که بیاید اصلا! چه فرقی می کند چه کسی؟ من، تو یا آن های دیگر! نخواستیم دیگر! از آرزوهایی که خاکش کردیم........ از سیبی که نچیدیم و ضایل شد..... از تو بنویسم...... از چشمانت که گاهی آن قدر رنگ غم می گیرد که دنیا درست به اندازه ی مردمک چشمانت تنگ می آید. آن قدر حس دارم حالا آن قدر حرف دارم......... آن قدر غربت.... اما فقط می گویم زندگی باد شده انگار! می وزد از کنارمان....... باد که نه، تند باد شده! چشم می بندی و باز می کنی هیچ چیز مثل قبل نیست!

اگر می دانستم راست می گویی تمام عمــــــــــــــــــــــــر لبخند می زدم و شاد می ماندم تا آرام باشی. تا چشمانت را نبینم آن رنگی..... تا نلرزد دلت! اگر راست می گفتی..........

پی نوشت ۱: آرش! دلم برایت تنگ می شود....... از همین حالا!  دعای خیرم پشت سرت عزیز........

پی نوشت ۲: یعنی دنیا انقدر کوچک بود که تو هم رفتی استاد؟ باورم نمی شود......... " مرا تصديق کني يا انکار، مرا سرآغاز بپنداري يا پايان، من در پايان پايان‌ها فرو نمي‌روم.....مرا بشنوي يا نه، مرا جستجو کني يا نکني، من مرد خداحافظي هميشگي نيستم...... باز مي‌گردم، هميشه باز مي‌گردم! " چطور می شود؟

نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/16ساعت توسط | |

سورملینا زنی است که درباره اش باید سخن گفت....
زنی که دلش می خواهد زندگی کند....
با تمام دغدغه های یک زن....
دلش بچه می خواهد....
و می خواهد که مردش را لمس کند....
و می خواهد که روزگار گاهی هم به او لبخند بزند....
گاه با خود فکر می کند که اشکال ندارد که کمی عوام به نظر بیاید....
سورملینا زنی ست که زنانگی اش را دوست دارد.
به این دلیل ساده
که هرگز
و در هیچ زمانی
مرد نبوده است.

سورملینا زنی ست که به تک لبخند مردش که
هر روز صبح در همان کادر پنجره ظاهر می شود
دل خوش کرده و زندگی می کند....
این تصویر سورملیناست....
این تصویر من است....

* تو اگر می توانی آیدین بمــــــــــــان!

 پ.ن : با توام! مگه بیکاری؟ کاش که این جا برام مقدس نبود چن کلمه حرف حساب باهات می زدم! راحت باش دیگه من هم ناربانویی ندارم! زیر سایه ی شمایی که نمی دونم کی هستی!

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت توسط | |


Design By : Night Skin