سورملینا
خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!
باز یاد گیلاس افتادم. گیلاس دختری با موهای فرفری که نمی دانست تلوزیون یعنی چه! و خانه شان حمام نداشت. و حمام عمومی ده با آن صف طویلش هم تنها شب های عید صابون گلنار داشت! می نویسم و همین جا هم می نویسم تا بدانی تا چه حد بنده ی محبتم کرده ای! و بنده هم که می دانی لابد یعنی چه.... من نمی دانم چه طور قدر تو را بدانم! یا چه طور قدر این روزها را.... به جرات می گویم: من این روزها خیلی زیاد خوشبختم! خیلی زیادتر از آن چه که به توصیف بیاید. یا به ادراک! * هی پیرمرد! یه بار تو تموم زندگی ام با ما ساختی حالا این حس ترس لعنتی رو چرا انداختی تو دلم که مدام منتظرم یه کاری بکنی همه این خوشی ها از دماغم بیاد؟! چرا؟ شما هم دعوتید! پی نوشت 2 : ما در تدارک عقدیم! کارهای زیادی برای انجام دادن داریم و صد البته دلهره و عشق زیادتر! اما هنوز جشنی در کار نیست! یعنی از نور چشمان بعدا پذیرایی خواهد شد:دی بدین وسیله رسما و کتبا نیاز به همیاری و همفکری را اعلام می داریم لطفا!!!!
خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم که مراسم عقد محضریمون رو به مراسم عقد و عروسی رسمی تبدیل کنیم!
همون قدر ناگهانی خریدهامون رو کردیم و کارت هامون رو چاپ کردیم!
البته که به زبان فارسی! متن ترکی ای رو که انتخاب کرده بودیم قانونی قبول نکردن! " چاپ کارت ترکی ممنوعه! " بی برو برگرد! و من کلی دلم سوخت!
بقیه ی کارها خوب و همون شکلی که دوست داشتم پیش رفت. و حتی شاید بهتر!
جای خالی خواهرم این وسط فقط دردم می ده. ملالی جز این دوری نیست!
نمی فهمم چرا این بنی آدم انقدر تو تموم لحظه ها و تموم کارهای سختش تنهاست! حتی اگه یه عالمه آدم دور و برش باشن باز هم مسئولیت ها و وظایفی هست که فقط و فقط مال خود آدمه! هر شب قبل از خواب یه لیست از کارایی که باید بکنم می گیرم! چون این کارها فقط مال منن و من هم هوش و حواس درست حسابی ندارم! این جاست که دلم می خواد دو تا بشم یهو!!!! :دی
به زودی با یه عالمه فرصت بر می گردم تا به همه دوستام سر بزنم. شاکی نشید لطفا!
کسی می دونه چرا می گن لحظه ی عقد هر دعایی بکنی برآورده می شه؟!!!
می گه : " فکر نمی کردم انقدر بد باشی که همه ی درد و غم هاتو چهار سال تموم تو صفحات بلاگفا به خورد ما بدی اما حالا زورت بیاد از دلخوشی هات بنویسی! "
به جان عزیز تو بخیل نیستم! پرم از حرف.... پرم از حس! اما من نمی دانم با این همه احساس خوب چه می شود کرد! من از این همه خوب، نوشتن رو بلد نیستم انگار! زندگی شوکه ام کرده! همیشه قشنگ ترین و خوش رنگ ترین و لذت بخش ترین بخش زندگی ام رویاهام بوده! اما الان واقعیت خیلی بزرگ تر.... لذت بخش تر و عاصی تر از همه ی رویاهامه! همه چیز خیلی بهتر از اونیه که فکرش رو می کردم! انگار بعد از 24 سال امروز می فهمم که می شه از زندگی لذت برد! می شه ته دلت نسوزه.... می شه گوشه ی چپ چشمت نسوزه....! می شه معده ات پدرت رو درنیاره! می شه از اون قرص های لعنتی دور بود و لبخند زد! لبخندی به اعماق وجود....... مهم نیست که همه دنیا قد راست کنن جلوت و بخوان حالیت کنن که این دلخوشی ها عمر زیادی نداره! مهم نیست.......! نه رفیق! نه تو اولیشی نه آخریش که می گی " مردها همه همینن! یه سال که بگذره از زندگی تون، همون طور که الان تا اوج لذت برده تت، با همون سرعت هم می کوبدت زمین! " نگو به من از این چیزها! من گوشم به این حرف ها بدهکار نیست! ما تصمیم گرفته ایم از زندگی مون لذت ببریم. نه یک ماه نه دو ماه.... نه یک سال.... نه دو سال! یک عمر...... با تمام مشکلاتی که حالا با آغوش باز و با حرارت منتظرشون هستیم! ما تصمیم گرفته ایم تمام این قانون ها را به هم بریزیم تا تو هم بفهمی که هیچ کاری سخت نیست فقط انگیزه ی کافی می خواهد!
پی نوشت1: آقای شوهر نازنینم، یک کار خیلی بزرگ کرده! کاری که سال ها بود ازش می خواستم و هربار می گفت: " عهد بسته ام وقتی ازدواج کنیم این کار رو خواهم کرد! " و سر عهدش موند. و من خوشحالم تا فلک الافلاک........! و من حالا حس می کنم که چه قدر می شود به یک مرد تکیه کرد!
دوستت دارم رسما!
| Design By : Night Skin |

