تبليغاتX
سورملینا


سورملینا

خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!



اسمش که می آید یک جوری دلم پر می کشد.... بعد انگار می روم توی فکر.... ساکت می شوم.... شاید غمگین می شوم....

غمگین می شوم....

انگار که  یک جعبه پولکی با طعم لیمو عمانی مانده را که همه اش به هم چسبیده و تبدیل شده به چیزی شبیه آجر را گذاشته باشم توی کیسه و نه دلم می آید بیاندازمش دور چون تا همین دیروز ترد و خوشمزه بود نه می توانم بخورمش .... و همه اش نگاهش می کنم و فکر می کنم اگر نم نکشیده بود......

دوستانمان می پرسند کجا بروند عید را؟ و من که می گویم این روزها بدترین موقع برای مسافرت است چون همه هتل ها رزرو است و چه و چه .... و من فکر می کنم.... به خانه ای که در انزلی داشتید.... و افتادیم دنبال چمخاله که شاید این ساحل واقعا همانقدر رویایی باشد که نادر ابراهیمی نوشته بود..... چند سال پیش بود راستی؟..... به یاد داری هر بار خواستیم برویم مرداب انزلی را ببینیم باران سیل شد؟! باقالی را چه به یاد داری که در پارک انزلی خوردیم گلپر زده بودند و ما هی نق می زدیم؟! یا آن یخ در بهشت چی؟ یادت می آید ریختیم روی بی ام وی نازنین مهدی و مانتوی نوی من؟!

دلم پر می کشد....

برای تویی که یک عالمه باهم خاطره داریم.... برای تویی که چه دعواهایی باهم کرده ایم. برای تو که هیچ وقت از وراجی های من خسته نمی شدی.... برای تویی که اولین بار پسرت را - گوشه ی جگرم را - شب چهارشنبه سوری توی مونیتور سونوگرافی دیدم.... دلم پر می کشد برای آن روز که محبوب ترین عروسک هایم را کادوپیچ کردم و توی فرودگاه دادم بهت! با نامه ای..... و خواستم تا نرسیدی خانه باز نکنی.... چه قدر دلم بویت را می خواهد..... آغوشت را.....

نمی فهمی....

من هم نمی فهمیدم....

پارسال نوشته بودم:

" عيد امسال هم
می‌توانم تنهايی سوت بزنم
همين که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده می‌بينم.
لبخند يادت نرود! "

امسال هستی....

نو می شوم..... نو تر از هر سال دیگر.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت توسط | |

نمی فهمم وقتی می روی از این شهر،

چرا هوا را با خودت می بری؟

خفه می شوم....

نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت توسط | |

چه حس غریبی دارم.... دلم تنگ شده انگار.... دوست داشتن تو یه جور قشنگی خزیده زیر پوستم.... انقدر قشنگ.... انقدر نرم.... انقدر آروم.... که هیچ وقت.... هیچ وقت.... هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم انقدر قشنگ باشم.... نرم باشم.... آروم باشم.... شاد باشم.... مطمئن باشم.... انقدر دست و دلم روت می لرزه که به هم ریختنت رو وقتی قهر می کنم، باورم نمی شه.... هر لحظه که بخوامت هستی.... وقتی با خودمم دارمت.... وقتی با توام دارمت.... دارم دیوونه ات می شم.... بهت فکر می کنم گریه ام می گیره.... انقدر می خوامت که می ترسوندم.... انقدر بلندی که می ترسم ازت بزرگ تر بشم.... انقدر آبی ای که قرمز من، غروب شگفت انگیز یک روز طولانی کوهستان رو می سازه نه جگر تکه تکه ای رو که از مغزت روی دفترت می چکه.... چه قدر با داشتن تو احمقم من که کابوس می بینم.....

پی نوشت: چرا فکر می کنی دیگه حسی واسه نوشتن ندارم؟ تا تو هستی من پر از حسم! حتی اگه وقتی واسه نوشتن نباشه دلبرم.

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت توسط | |

وقتی می آیی زمستان بهار می شود

شمع ها آب می شود......

قدمت روی چشمهایم که همیشه از آن توست!

تولدت مبارک

بهار زندگیت سبز!

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت توسط | |

حتی بهترین اتفاق های دنیا هم،

وقتی زودتر از وقتش بیافتن ناراحت کننده ان!

و تو وقتی می فهمی که اتفاق نیافتاد

نمی دانی خوشحال شوی یا غمگین!

امروز فهمیدم.

پی نوشت: برای * عزیزم! به کامنتت واسه پست قبلی ام جواب دادم.

خوشحالم که هنوز این ورا کنارمی. جزو آخرین دوستایی هستی که هنوز باهامن! و تنها دوستی که همیشه باهام می مونی.... و همیشه گفته ام تو یک فرشته ای. دست کم برای من. باور کن.

 دوستت دارم.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت توسط | |

من اگر قاضی می بودم، برایش حکم سنگسار می بریدم! و ذره ای هم درد وجدان نمی کشیدم که جرم او بسیار وحشیانه تر از حکمی است که من بریده ام!

نمی توانم برایش آرزوهای خوبی داشته باشم. برای رفیقی که انقدر مجرم است.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت توسط | |


Design By : Night Skin