تبليغاتX
سورملینا


سورملینا

خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!



دلم برای نوشتن تنگ می شود هی! خیلی وقت است که درست و حسابی ننوشته ام. خیلی وقت هست که هیچ کاری را درست و حسابی نکرده ام..... یا هیچ کار درست و حسابی ای نکرده ام! اما مثل آن روزهای ویرانگر بدرنگ دچار یاس فلسفی نمی شوم! حس " غیر مفید بودن " هم نمی کنم دیگر.... هستی کنارم و می توانم مدام با تو حرف بزنم و بروم روی اعصابت.... آن قدر همیشه توی مخم وول می خوری که اصلا لازم نیست حرفی را بزنم تا بدانی! هستی این جا در چند میلی متری من و من می توانم هر اتفاق ناخوشایندی افتاد بگویم " تقصیر تو بود! " یا بگویم " من که گفته بودم .... " نه برای این که خودم را تبرئه کنم از هر اشتباهی. فقط برای این که در خلوت خودم وجدان درد لعنتی گلویم را نچسبد و از خودم متنفر نشوم! می توانم روزی دو هزار بار برایت نق بزنم و تو همیشه همان قدر مهربان با لبخندی جواب بدهی و شرمنده ام کنی! می توانم مدام بگویم این کار به تو نمی آید! آن کارت خوب نیست! این لباست را دوست ندارم! خر و پف نکن! چای را با هوا قورت نده..... و هزار یک نق بی خودی! که در مقابل همه صبوری می کنی و صبوری.....! آن وقت خالی می شوم از هر دق و دلی احتمالی! دیگر مثل گذشته اتفاقات گره نمی شود توی گلویم..... دیگر نمی آیم سر این بلاگفای بی همه چیز تا بلکه خاموش کند آتش درونم را..... که تو آبی بر آتشم..... که تو علاجی بر درد بی درمانم.

من نمی خواهم برگردم به گذشته ها. نمی خواهم هیچ پلی مرا پیوند بزند به روزهای ناخواسته ی کدر دوست نداشتنی.... آنقدر غرق خوشبختی ام، آنقدر غرق سرورم که می خواهم فراموش کنم قبل از تو هم زنده بوده ام! امروز از این که احساسم را درک کردی - ناگفته و نشنیده - یا درک نکرده آنقدر احترام برایم قائل بودی که تصمیم را پذیرفتی، هر چند که بر خلاف میل تو بود، خیلی احساس سبکی کردم! حس آرامش بعد از طوفان داشتم! روزهای متمادی با این حس جنگیده بودم! و تو فهمیدی.

حالا من فکر نمی کنم که حتما باید کتابی بنویسم یا مدرک خاصی بگیرم یا خدای موسیقی شوم و یا حتی در هر رشته ی خاصی به مقام بالایی برسم تا بتوانم سربلند باشم و مایه ی غرور! و در خلوتم احساس غرور و مفید بودن بکنم! من حالا " تو " یی دارم! تو که تماما از آن منی..... تویی که مرد منی.... سرور من! همه چیز من. و من با عشق ورزیدن به تو زنده ام. حالا می دانم که یک وظیفه دارم که از ازل در تقدیرم بوده: عاشق تو بودن! پرستیدن تو...... نازت را کشیدن. تمام زندگی ام را همین طور سمت و سو خواهم داد!

امروز که در آغوش منی و صدای نبضت با نبضم قاطی می شود، بیشتر از همیشه ها می پرستمت و بیشتر از همیشه ها قدرت را می دانم آقای من.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت توسط | |

یک سال گذشت.

یک سال تمام به دارازای صدها قرن.....

انگار که صدها قرن پیش بود که توی این چهارم اردیبهشت لعنتی، افتادم وسط سالن بیمارستان و زانوانم رو بغل کردم و انقدر بلند با جیغ و فریاد گریه کردم که نه فقط کادر بیمارستان ریختند سرم که " تو " ی نصفه به هوش آمده هم صدایم را شناخته بودی و فرستاده بودی دنبالم!

سال بدی بود.... جانفرسا. مثل کابوس! نمی دانم چه قدر طول خواهد کشید تا آثارش از ذهنمان پاک که نه، دست کم کم رنگ شود!

وقتی یادم می آید امشب را چطور خوابیده بودم، دیوانه می شوم! بی هیچ امیدی به زندگی..... تلخ..... درمانده...... تنــــــــــــها..... ویرانه!

پیرمرد بالانشین تو را دوباره به ما بخشید. این را ماه پیش در میهمانی خاله وقتی می رقصیدی حس کردم!

خوشحالم که هستی در زندگیمان! امروز وقتی آش نذری را هم می زدم همیشه با ما بودنت، سالم و سر حال بودنت را آرزو کردم.

نوشته شده در شنبه 1388/02/05ساعت توسط | |


Design By : Night Skin