تبليغاتX
سورملینا


سورملینا

خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!



بهشت زمینی من آغوش شماست آقای من.

و بوسه هایتان دم عیسی مسیحم....

و گرنه من کودکی نیستم که با بوسه ای همه ی خشمم فروکش کند!

نوشته شده در جمعه 1388/04/26ساعت توسط | |

خداحافظ اتاق من.... که با تو رازها دارم..... چه شب هایی که با تو درد دل کردم.... نخوابیدم.... اشک ها ریختم. کتاب ها خواندم این جا.... چه چیزها که نوشتم و تو با همه شریک بودی اتاق من! خداحافظ عروسک هام که یک تار موتان را نمی بخشیدم به هیچ کس. خدا حافظ همین میز کامپویتر که چه چیزها می دانی تو از من! که چه شب ها همه با تو بیدار بوده ام من.... خئاحافظ کتابخانه ی بدقواره ام که فقط توی این اتاق به تو می رسیدم مدام. مرتب تمیزت می کردم و تو انگار تکه ی جدایی از اتاق همیشه نامرتبم بودی! که عزیزترین بودی.... که دوست داشتنی ترین. خداحافظ همه یادها.... یادگارها...... خداحافظ دوران خوب بچگی.... خداحافظ عزیز دردانه ی بابا بودن....خداحافظ تنها بودن ها.... بی خیال بودن ها..... خداحافظ هر چه که باید پشت این در بمانی! خداحافظ دیوارهایی که با بابایی رنگتان کردیم.... خداحافظ خانه ای که در تو چشم باز کردم.... همین جا زمین خوردم.... دوچرخه راندم.... زخمی و خونی هی به خانه بازآمدم.... خداحافظ خانه ای که در اتاق هایت موهای خواهرم را کشیدم! با برادرم جنگ ها کردم.... خداحافظ خانه ای که با بابا کشتی می گرفتیم در وسط پذیراییت.... خداحافظ کابینت هایی که می پریدم رویشان تا با نادی حرف ها بزنم.... خداحافظ تلوزیونی که همیشه صدای موج آمریکا می دادی و اگر می رفت روی مسیر ترکیه با بابا دعوامان می شد! خداحافظ در و دیواری که پر کرده بودم از عکس نیما و رمانم! خداحافظ همین خانه که در تو عشق را آموختم از مادرم.... خداحافظ جیب بابا که همیشه مثل چشمه ای بی انتها بود..... خداحافظ حیاطی که در تو منقل ها روشن کردیم و چه ها خوردیم! خداحافظ پدر..... خداحافظ مادر..... خداحافظ برادرجان..... خداحافظ خاطرات خواهری! خداحافظ " من" گفتن ها..... سلام بر " ما " شدن ها.... سلام بر زندگی مشترک.... سلام بر مسئولیت ها.... سلام بر طلوع صبح را در مردمک چشمان عشق دیدن ها.

خصوصی تر:

در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت توسط | |

عجب مصیبتی است وطن داشتن.....

عجب مصیبتی است ترسیدن....

عجب مصیبتی است محق بودن....

یاد اون روزایی می افتم که فکر می کردم اگه از ایران برم برای تنها چیزی که دلم تنگ نمی شه همین وطنه! همین سه حرف که خیلی برام تهی بود.....! مدام با خودم می گفتم وقتی یک مشت خاک نداشته باشم که مشتم را سفت کنم و بگویم این سهم من از وطن است، چه مفهومی دارد وطن یا غربت؟! اما این روزها می نویسم مصیبتی است وطن داشتن و حق نداشتن! مصیبتی ست..... انگار کسی دستش را گذاشته باشد روی دهانت و هر چه داد بزنی صدایت به کسی نرسد و تعجب کنی که انگار ارتباط با خدا را هم فیلتر کرده اند این ها. هر چه می گویی "بس است خدا!"، نمی شنود.

من خیلی عصبی ام. فراموشم نمی شود اصلا. دلم خون است برای مادر " ندا " و نداها..... نمی دانم چرا خدا این بازی ها را می کند با ما و هنوز ساکت است.

می ترسم آتش دل هامان دنیا را بسوزاند

نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت توسط | |


Design By : Night Skin