تبليغاتX
سورملینا


سورملینا

خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!



چراغ قرمز را همه می ایستند و نگاه می کنند.
این طبیعت چراغ سبز است
که باعث می شود
با همه مهربانیش،
لحظه ای بیش نگاه نشود

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/21ساعت توسط | |

هی بیست و شش سالگی!

نمی فهمم دوستت داشته باشم یا بترسم از تو. شمع هایم را فوت می کنم بی هیچ تردیدی.... و قرص و محکم آرزو می کنم. بی که ته دلم فکر کنم بهتر نبود آن یکی آرزو را بر دل می آوردم؟! می دانم چه آرزویی بکنم و چطور چشم ببندم و خاموش کنم تمام بیست و پنج سال بی تو گذشته را..... اما هنوز نمی دانم این طعم گس بیست و شش سالگی با من چه خواهد کرد!

نشسته ام به عکس هایم نگاه می کنم! به عکس های خودم با این موهای های لایت شده ی چند رنگ که حالا همیشه توی عکس ها مرتب است. با چشم و ابرو و صورتی که بزرگ می نماید! هیچ شبیه دخترک همیشه ژولیده ی مو کلاغی نامرتب بی حوصله ی توی عکس های فولدرهای قدیمی نیست!

خوشحال نیستم. غمگین هم نیستم مثل سال های قبل. منگم کمی. و مدام به سال پیش فکر می کنم که بابایی وحیدم رو بهم کادوی تولد داد! امسال آروم و منطقی تر از همیشه گذشت! من این بیست و شش سالگی نوباوه را دوست دارم گویا!

همین!

نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت توسط | |


Design By : Night Skin