سورملینا
خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!
می دونی.... اگه قرار بود نوع مردنمو خودم انتخاب کنم، تا همين قبل ترها دوست داشتم تو تخت خوابم آروم و بی درد بميرم! اما حالا نه، حالا دلم می خواد يه جور ديگه بميرم. همون جوری که خودمو تو بغلت قايم کرده بودم و قلبت درست زير گوشم می تپيد. همون جوری که دستات منو از تمام دنيای بيرون جدا کرده بود و در پناه خودش گرفته بود. تو همون آرامش ته دنيا. حالا می توانم آرام زیر گوشت اعتراف کنم : تمام هستی منی. باز شهریور ماه تمام شد و من نفهمیدم کی این پاییز رسید! پاییزی که هر سال یک ماه قبل از رسیدنش عزا می گرفتم حالا آمده و متوجه نشده ام. پاییز سردیست و من از دست این هوا دل خوش ندارم فقط نمی فهمم چرا برگ هیچ درختی نمی ریزد و همه جا سبز است! دلم خزان می خواهد.... خزان زرد و سرخ و نارنجی!
پُرم می کنی. اون قدر پُر که چشم هام رو می بندم و آگاهانه همه ی قوانين رو زير پا می ذارم.... کنار غارت می ايستی و خودت رو پيامبر گناهکار خطاب می کنی.... من اما می خندم و می گم: تو که بی خدا مبعوث شدی، اما خدای من اين بار طرف منه، مطمئنم.... نگاهم می کنی و با لبخند موهام رو می زنی پشت گوشم، به نشانه ی دلداری! .... خدای من رو دوست داری. اما باور؟ نه گمانم.
از جلو نگاهم می کنی، از نزديک ِ نزديک. نگاهم رو می دزدم و حواست رو پرت می کنم. که نبينی برق زندگی توی چشمام هنوز داغه داغه.... دوست نداری چشم هام رو ببندم، سرم رو پايين بندازم، يا صورتم رو برگردونم.
سردم می شه. از تمام اين سال ها به لرزه می افتم و يخ می بندم.... نزديک ميای و گرمم می کنی. آروم آروم.... ذوب می شم و سبک.... دورم می کنی. دورم می کنی از زندگی با تمام آدم هاش. دور ِ دور، اون قدر که جز تو هيچ کس نيست و دنيا انگار خودش رو به خواب زده. دور ِ دور، تا بالای ابرها.... آرومم می کنی. آروم، لبريز، و پُر از اعتماد. اعتماد به خودم، به تو، و به زندگی.... بعد يواش يواش رهام می کنی.... پام دوباره به زمين می رسه، زمين سخت. زمينی که به جای اون، می تونم به تو متکی باشم، به تو متکی بمونم....
| Design By : Night Skin |


