سورملینا
خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!
می خواستم بنویسم مدت هاست که هر وقت می خواهم بنویسم خسته ام. پس می خوابم. حالا هم همین طور بود اما.... خواستم بگویم عجیب این روزها به آدم های مهم زندگی ام فکر می کنم یا آدم هایی که زمانی مهم بودند.... یا آن ها که هنوز هم مهمند.... خواستم بگویم این روزها همه اش یاد گندهای کوچک و بزرگی می افتم که زده ام! یاد کارهایی که اگر عقل الانم بود نمی کردم! یا یاد کارهایی که می باید می کردم و نکرده ام.... و مدام می گویم کاش آدم از همان روز اول همه ی چیزهایی را که برای زندگی لازم بود را یک جا می دانست! یاد لحظه های بی نظیری که با بعضی ها داشته ام، یاد حالگیری های فراموش نشدنی که با همان بعضی ها یا بعضی های دیگر داشته ام.... می خواستم نامه بلند بالایی برای یکی از همین مهم های زنگی ام بنویسم. بنویسم عزیز من، از استخوان بودنش مطمئن نیستی یا از زخمش؟ یا به دردش عادت کرده ای؟ اگر بگویی آره که دروغ شاخ دار است... یک بار از من پرسیدی، یعنی نپرسیدی، گفتی همیشه می خواستم بدانم تو از چی چی فلانی خوشت آمده بود.... حالا من هم نمی پرسم، به تو می گویم من تن به بی عدالتی دادن تو را باور نمی کنم. نمی فهمم. می خواستم بگویم من خیلی از احساساتی که توی فیلم ها می بینیم یا توی ضرب المثل ها شنیده ام را حس نکردم. مثلا هرگز از خوشحالی گریه نکرده ام.... از خنده چرا. ولی واقعا از شدت ناراحتی حالم به هم خورده است. یعنی که می فهمم چرا یک روزی یک نفر گفته اه حالم به هم خورد! این روزها فکر می کنم چقدر مادرهایی که در زندگیشان هرگز داغ فرزند ندیده اند خوشبخت بوده اند و شاید نمی دانسته اند.... امروز عکس احسان را دیدم.... فکر کردم مادرش چقدر قربان صدقه اش می رفته.... چقدر از دیدن قد و بالای پسرش یاد وقتی می افتاده که 5 سانت بیشتر نبوده.... اه.... لعنت به این جهانی که طبقه سومش را داده اند به ما.... می بینی؟ هنوز هیچی ننوشته ام و یک ساعت گذشته.... می بینی من نمی توانم بنویسم و گریه نکنم. من نمی خواهم به همه ی غصه های عالم که یک جایی دفنشان کرده ام فکر کنم. بدون این که فکر کنم نمی توانم بنویسم. پس نمی نویسم. پس می خوابم....
| Design By : Night Skin |

