سورملینا
خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!
بی خوابی شبانه پی نوشت: عزیز چند سانتی من! قلب کوچکم به یاد بودنت به سان آهوی گریزپایی ست کنون! و قلب تو که گرم می کند وجودم را. چشم به راهتم می دونی.... اگه قرار بود نوع مردنمو خودم انتخاب کنم، تا همين قبل ترها دوست داشتم تو تخت خوابم آروم و بی درد بميرم! اما حالا نه، حالا دلم می خواد يه جور ديگه بميرم. همون جوری که خودمو تو بغلت قايم کرده بودم و قلبت درست زير گوشم می تپيد. همون جوری که دستات منو از تمام دنيای بيرون جدا کرده بود و در پناه خودش گرفته بود. تو همون آرامش ته دنيا. حالا می توانم آرام زیر گوشت اعتراف کنم : تمام هستی منی. برایش نوشتم: " خوش ندارم بنویسم یک سال گذشت. چون گذشته ها و گذشتنی ها را دوست ندارم و نمی شمارم هم. فقط می نویسم می دانم که توی همچنین روزی دلم را..... وجودم را..... عشقم را..... تنم را...... آرزوهایم را.... آینده ام را..... داشته های اندکم را و نداشته های بی شمارم را به دستان تو سپردم و حالا بعد از یک سال از این بخشش سخاوتمندانه خشنود و راضی ام. و البته خوشحال هم! " .... و بوسه هایتان دم عیسی مسیحم.... و گرنه من کودکی نیستم که با بوسه ای همه ی خشمم فروکش کند! خصوصی تر: در ادامه ی مطلب من نمی خواهم برگردم به گذشته ها. نمی خواهم هیچ پلی مرا پیوند بزند به روزهای ناخواسته ی کدر دوست نداشتنی.... آنقدر غرق خوشبختی ام، آنقدر غرق سرورم که می خواهم فراموش کنم قبل از تو هم زنده بوده ام! امروز از این که احساسم را درک کردی - ناگفته و نشنیده - یا درک نکرده آنقدر احترام برایم قائل بودی که تصمیم را پذیرفتی، هر چند که بر خلاف میل تو بود، خیلی احساس سبکی کردم! حس آرامش بعد از طوفان داشتم! روزهای متمادی با این حس جنگیده بودم! و تو فهمیدی. حالا من فکر نمی کنم که حتما باید کتابی بنویسم یا مدرک خاصی بگیرم یا خدای موسیقی شوم و یا حتی در هر رشته ی خاصی به مقام بالایی برسم تا بتوانم سربلند باشم و مایه ی غرور! و در خلوتم احساس غرور و مفید بودن بکنم! من حالا " تو " یی دارم! تو که تماما از آن منی..... تویی که مرد منی.... سرور من! همه چیز من. و من با عشق ورزیدن به تو زنده ام. حالا می دانم که یک وظیفه دارم که از ازل در تقدیرم بوده: عاشق تو بودن! پرستیدن تو...... نازت را کشیدن. تمام زندگی ام را همین طور سمت و سو خواهم داد! امروز که در آغوش منی و صدای نبضت با نبضم قاطی می شود، بیشتر از همیشه ها می پرستمت و بیشتر از همیشه ها قدرت را می دانم آقای من. چرا هوا را با خودت می بری؟ خفه می شوم.... پی نوشت: چرا فکر می کنی دیگه حسی واسه نوشتن ندارم؟ تا تو هستی من پر از حسم! حتی اگه وقتی واسه نوشتن نباشه دلبرم. شمع ها آب می شود...... قدمت روی چشمهایم که همیشه از آن توست! تولدت مبارک نسیم می وزد، نسیم که نه، تو گویی توفانی ست در خلوت خانه. پرده های پنج دری بی تابی می کنند. نوشیدنی می آورند و یخ ها همه در لیوان من می ماند. نه. این نوشیدنی خوب نیست. دلم چای زعفرانی می خواهد در استکانی کمر باریک و لب طلایی، نعلبکی هم قجری باشد لطفا. دیگر چه خوب است؟ یادم آمد، اصلا بیا تخته نرد بازی کنیم. کم بریزد.... خبرهای خوش در چهارچوب زندگی هر روز از چند طرف می رسد! و این یعنی پله های ترقی. بالا رفتن یا نرفتن با ماست. من زیاد سردم می شود.... و همان قدر هم گرم می شوم بعدا! آقای شوهر؟ خوب است! پ.ن: گوش بده! بعد از مدت ها بالاخره پیداش کردم! این آهنگ با ما تنها همراهمون توی ماشین عروس در تمام مسیر بود....! و آن وقت می شود غرق شد توی همین جشم هـــا.... آقای من میآیی خورشید را پس بفرستم برای خدا و تو ببينی که حضورت کافیست؟ ۰۰۰۰ من تو را قدر می دانم! تو را..... روزها را.... دلخوشی ها را..... برق توی چشمانت وقتی می بوسمت را.... داغی آغوشت را.... بیش از خودت به فکر من بودن هات را..... و حتی بیش از من به فکرم بودن هات را.... تکان نخوردن هات را برای این که از خواب نپرم.... من قدر می دانم تو را و خدایی که تو را برایم آفرید. ۰۰۰۰ نگران هیچ چیز و هیچ اتفاقی نباش. وقتی حواست به همه چیز باشد، هیچ نیرویی نمی تواند تلخ کند این همه شیرین را! حواسم به همه چیز هست، آرام بگیر دمی مرد من. ۰۰۰۰ داشتم با خزان حرف می زدم. گفتم که ازدواج عشق را نمی کشد، می آفریندش! گفتم که خوشبختی روی کوه قاف نیست، توی دستان خود ماست. گفتم که گاهی آن قدر خوشبخت و آرام می شوی که انگار سال ها روی تکه یخی دراز کشیده و بی حس شده ای! دیگر نمی فهمی که یعنی چه که جنگ در یک قدمی ایستاده! نمی فهمی که چرا خانم همسایه زیر پایت چاله می کند! دلگیر نمی شوی از این که دوستان قدیمی ات یکی یکی سعی می کنند از پشت خنجرت بزنند! آن قدر بی حسی که فقط می خواهی دراز بکشی و زل بزنی به چشم هایی که تمنای تو در عمقشان سو سو می زند! برای خزان گفتم که چه قدر هر سختی آسان می شود و هر سنگینی سبک وقتی چون تویی دارم! ۰۰۰۰ روزام این جوری می گذرن: من.... آقای شوهر.... کامپیوتر.... آشپزی....خواب.... خوردن..... گشتن....آقای شوهر....آقای شوهر....آقای شوهر....آقای شوهر....خواب....خواب....خواب....خواب.... آقای شوهر! ۰۰۰۰ نزن به این در که قفلش وا نخواهد شد پس از این. ***بدون شرح! و تو مرکز جهان منی! می نویسم و همین جا هم می نویسم تا بدانی تا چه حد بنده ی محبتم کرده ای! و بنده هم که می دانی لابد یعنی چه.... من نمی دانم چه طور قدر تو را بدانم! یا چه طور قدر این روزها را.... به جرات می گویم: من این روزها خیلی زیاد خوشبختم! خیلی زیادتر از آن چه که به توصیف بیاید. یا به ادراک! * هی پیرمرد! یه بار تو تموم زندگی ام با ما ساختی حالا این حس ترس لعنتی رو چرا انداختی تو دلم که مدام منتظرم یه کاری بکنی همه این خوشی ها از دماغم بیاد؟! چرا؟ شما هم دعوتید! پی نوشت 2 : ما در تدارک عقدیم! کارهای زیادی برای انجام دادن داریم و صد البته دلهره و عشق زیادتر! اما هنوز جشنی در کار نیست! یعنی از نور چشمان بعدا پذیرایی خواهد شد:دی بدین وسیله رسما و کتبا نیاز به همیاری و همفکری را اعلام می داریم لطفا!!!!
امانم نمی دهد وقتی
به راه چشمی هستم
که تمامش نمی شوم.
قدم های تو را
کدام جاده
فریاد می زند؟
پُرم می کنی. اون قدر پُر که چشم هام رو می بندم و آگاهانه همه ی قوانين رو زير پا می ذارم.... کنار غارت می ايستی و خودت رو پيامبر گناهکار خطاب می کنی.... من اما می خندم و می گم: تو که بی خدا مبعوث شدی، اما خدای من اين بار طرف منه، مطمئنم.... نگاهم می کنی و با لبخند موهام رو می زنی پشت گوشم، به نشانه ی دلداری! .... خدای من رو دوست داری. اما باور؟ نه گمانم.
از جلو نگاهم می کنی، از نزديک ِ نزديک. نگاهم رو می دزدم و حواست رو پرت می کنم. که نبينی برق زندگی توی چشمام هنوز داغه داغه.... دوست نداری چشم هام رو ببندم، سرم رو پايين بندازم، يا صورتم رو برگردونم.
سردم می شه. از تمام اين سال ها به لرزه می افتم و يخ می بندم.... نزديک ميای و گرمم می کنی. آروم آروم.... ذوب می شم و سبک.... دورم می کنی. دورم می کنی از زندگی با تمام آدم هاش. دور ِ دور، اون قدر که جز تو هيچ کس نيست و دنيا انگار خودش رو به خواب زده. دور ِ دور، تا بالای ابرها.... آرومم می کنی. آروم، لبريز، و پُر از اعتماد. اعتماد به خودم، به تو، و به زندگی.... بعد يواش يواش رهام می کنی.... پام دوباره به زمين می رسه، زمين سخت. زمينی که به جای اون، می تونم به تو متکی باشم، به تو متکی بمونم....

ادامه مطلب
می دانی؟ من همیشه سیاه بازی می کنم. قبول نداری؟.... شش است و چهار، گل است و بهار. نوبت توست. تاس نگیری ها. شوخی کردم. می دانم مرامی بازی می کنی. حالا بریز.... آه، شش و یک. شش خان را هم که بستی. عجب دستی! دیگر شش و بش ما هم افاقه نمی کند. نه اصلا بگذار جور دیگر بازی کنم.... تاس می ریزم. جفت شش می آید....
خسته نمی شوم از " عاشقت هستم " نوشتن ها!
دارم فکر می کنم به کسی چه که من اینقدر می خواهمت! حالا از روزی که هستی، توی این صفحه فقط از همین می نویسم! شاید بهتر باشد توی دفترم بنویسم. اما نمی دانی چه لذتی دارد وقتی جایی با این وسعت اعتراف می کنی تمام دیوانگی هایت را.....! عاشقی هایت را.
حتی هرگز!
نقطه ی توامان آغازها و پایان ها
و هویت خویش را شکل می دهد
«مستند راز»
دستم را مشت کن توی دستانت،
این جا آغاز من است.
و هر جا تو تمام شدی
اسمش را بگذار پایان من!
قبول؟
خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم که مراسم عقد محضریمون رو به مراسم عقد و عروسی رسمی تبدیل کنیم!
همون قدر ناگهانی خریدهامون رو کردیم و کارت هامون رو چاپ کردیم!
البته که به زبان فارسی! متن ترکی ای رو که انتخاب کرده بودیم قانونی قبول نکردن! " چاپ کارت ترکی ممنوعه! " بی برو برگرد! و من کلی دلم سوخت!
بقیه ی کارها خوب و همون شکلی که دوست داشتم پیش رفت. و حتی شاید بهتر!
جای خالی خواهرم این وسط فقط دردم می ده. ملالی جز این دوری نیست!
نمی فهمم چرا این بنی آدم انقدر تو تموم لحظه ها و تموم کارهای سختش تنهاست! حتی اگه یه عالمه آدم دور و برش باشن باز هم مسئولیت ها و وظایفی هست که فقط و فقط مال خود آدمه! هر شب قبل از خواب یه لیست از کارایی که باید بکنم می گیرم! چون این کارها فقط مال منن و من هم هوش و حواس درست حسابی ندارم! این جاست که دلم می خواد دو تا بشم یهو!!!! :دی
به زودی با یه عالمه فرصت بر می گردم تا به همه دوستام سر بزنم. شاکی نشید لطفا!
کسی می دونه چرا می گن لحظه ی عقد هر دعایی بکنی برآورده می شه؟!!!
می گه : " فکر نمی کردم انقدر بد باشی که همه ی درد و غم هاتو چهار سال تموم تو صفحات بلاگفا به خورد ما بدی اما حالا زورت بیاد از دلخوشی هات بنویسی! "
به جان عزیز تو بخیل نیستم! پرم از حرف.... پرم از حس! اما من نمی دانم با این همه احساس خوب چه می شود کرد! من از این همه خوب، نوشتن رو بلد نیستم انگار! زندگی شوکه ام کرده! همیشه قشنگ ترین و خوش رنگ ترین و لذت بخش ترین بخش زندگی ام رویاهام بوده! اما الان واقعیت خیلی بزرگ تر.... لذت بخش تر و عاصی تر از همه ی رویاهامه! همه چیز خیلی بهتر از اونیه که فکرش رو می کردم! انگار بعد از 24 سال امروز می فهمم که می شه از زندگی لذت برد! می شه ته دلت نسوزه.... می شه گوشه ی چپ چشمت نسوزه....! می شه معده ات پدرت رو درنیاره! می شه از اون قرص های لعنتی دور بود و لبخند زد! لبخندی به اعماق وجود....... مهم نیست که همه دنیا قد راست کنن جلوت و بخوان حالیت کنن که این دلخوشی ها عمر زیادی نداره! مهم نیست.......! نه رفیق! نه تو اولیشی نه آخریش که می گی " مردها همه همینن! یه سال که بگذره از زندگی تون، همون طور که الان تا اوج لذت برده تت، با همون سرعت هم می کوبدت زمین! " نگو به من از این چیزها! من گوشم به این حرف ها بدهکار نیست! ما تصمیم گرفته ایم از زندگی مون لذت ببریم. نه یک ماه نه دو ماه.... نه یک سال.... نه دو سال! یک عمر...... با تمام مشکلاتی که حالا با آغوش باز و با حرارت منتظرشون هستیم! ما تصمیم گرفته ایم تمام این قانون ها را به هم بریزیم تا تو هم بفهمی که هیچ کاری سخت نیست فقط انگیزه ی کافی می خواهد!
پی نوشت1: آقای شوهر نازنینم، یک کار خیلی بزرگ کرده! کاری که سال ها بود ازش می خواستم و هربار می گفت: " عهد بسته ام وقتی ازدواج کنیم این کار رو خواهم کرد! " و سر عهدش موند. و من خوشحالم تا فلک الافلاک........! و من حالا حس می کنم که چه قدر می شود به یک مرد تکیه کرد!
دوستت دارم رسما!
دور شويم....
دور دور دور....
تا زماني كه خورشيد غروب مي كند....
بنشينيم....جايي.... شايد اندكي خنک....
نه روبرو كه شانه به شانه هم....
و خيره شويم به جايي دور....
در يك انديشه ... در يك آرزو....
و شب هاي آخر اسفند را به سحرگاه بهار سفر كنيم.....
زير چتر ستاره هايي كه سال ها و سال ها شاهد دلتنگي ما....
بوده اند....
تصورش را بكن....
آن هنگام كه چشم هايمان را براي ديدن رويا نمي بنديم.....
كه خود عين روياي ناديده ايم....
آن زمان كه ديگر با خدا هيچ شكوه اي نيست....
كه هر چه هست.... مستي و شاعري است....
فكرش را بكن....
چه قدر زندگي شفاف است وقتي
چشم هاي من به روي تو گشوده مي شوند....
وقتي روز تو به لبخند من آغاز مي شود....
وقتي طنين شادي ما به قلب كوهستان نفوذ مي كند....
چه قدر بهار است....
آن زمان كه ما با هم جوانه مي زنیم....
سبز مي شویم.... شكوفه مي كنیم....
چه قدر آسمان سبك است وقتي بهار من
ترنم موزون عشق را روي سرشاخه درخت پر شكوفه ارديبهشت....
براي گنجشك كوچكش مي خواند....
چه قدر آبي خواهيم بود....
مثل بلنداي آسمان.... مثل تو...
چه قدر سفيد.... خواهيم بود....
مثل برف روي قله هاي چشم انداز سحر.....
آن جا كه هر بامداد نگاه دلنشين تو بر آن مي نشيند....
چه قدر صورتي خواهيم بود....
مثل مهرباني تو.....
| Design By : Night Skin |




