تبليغاتX
سورملینا


سورملینا

خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!



بی خوابی شبانه
امانم نمی دهد وقتی
به راه چشمی هستم
که تمامش نمی شوم.
قدم های تو را

کدام جاده
فریاد می زند؟

 

پی نوشت: عزیز چند سانتی من! قلب کوچکم به یاد بودنت به سان آهوی گریزپایی ست کنون! و قلب تو که گرم می کند وجودم را. چشم به راهتم

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت توسط | |

نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت توسط | |

می دونی.... اگه قرار بود نوع مردنمو خودم انتخاب کنم، تا همين قبل ترها دوست داشتم تو تخت خوابم آروم و بی درد بميرم!  اما حالا نه، حالا دلم می خواد يه جور ديگه بميرم. همون جوری که خودمو تو بغلت قايم کرده بودم و قلبت درست زير گوشم می تپيد. همون جوری که دستات منو از تمام دنيای بيرون جدا کرده بود و در پناه خودش گرفته بود. تو همون آرامش ته دنيا.


پُرم می کنی. اون قدر پُر که چشم هام رو می بندم و آگاهانه همه ی قوانين رو زير پا می ذارم.... کنار غارت می ايستی و خودت رو پيامبر گناهکار خطاب می کنی.... من اما می خندم و می گم: تو که بی خدا مبعوث شدی، اما خدای من اين بار طرف منه، مطمئنم.... نگاهم می کنی و با لبخند موهام رو می زنی پشت گوشم، به نشانه ی دلداری! .... خدای من رو دوست داری. اما باور؟ نه گمانم.


از جلو نگاهم می کنی، از نزديک ِ نزديک. نگاهم رو می دزدم و حواست رو پرت می کنم. که نبينی برق زندگی توی چشمام هنوز داغه داغه.... دوست نداری چشم هام رو ببندم، سرم رو پايين بندازم، يا صورتم رو برگردونم.


سردم می شه. از تمام اين سال ها به لرزه می افتم و يخ می بندم.... نزديک ميای و گرمم می کنی. آروم آروم.... ذوب می شم و سبک.... دورم می کنی. دورم می کنی از زندگی با تمام آدم هاش. دور ِ دور، اون قدر که جز تو هيچ کس نيست و دنيا انگار خودش رو به خواب زده. دور ِ دور، تا بالای ابرها.... آرومم می کنی. آروم، لبريز، و پُر از اعتماد. اعتماد به خودم، به تو، و به زندگی.... بعد يواش يواش رهام می کنی.... پام دوباره به زمين می رسه، زمين سخت. زمينی که به جای اون، می تونم به تو متکی باشم، به تو متکی بمونم....

حالا می توانم آرام زیر گوشت اعتراف کنم : تمام هستی منی.

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت توسط | |

برایش نوشتم:

" خوش ندارم بنویسم یک سال گذشت. چون گذشته ها و گذشتنی ها را دوست ندارم و نمی شمارم هم. فقط می نویسم می دانم که توی همچنین روزی دلم را..... وجودم را..... عشقم را..... تنم را...... آرزوهایم را.... آینده ام را..... داشته های اندکم را و نداشته های بی شمارم را به دستان تو سپردم و حالا بعد از یک سال از این بخشش سخاوتمندانه خشنود و راضی ام. و البته خوشحال هم! "

....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت توسط | |

بهشت زمینی من آغوش شماست آقای من.

و بوسه هایتان دم عیسی مسیحم....

و گرنه من کودکی نیستم که با بوسه ای همه ی خشمم فروکش کند!

نوشته شده در جمعه 1388/04/26ساعت توسط | |

خداحافظ اتاق من.... که با تو رازها دارم..... چه شب هایی که با تو درد دل کردم.... نخوابیدم.... اشک ها ریختم. کتاب ها خواندم این جا.... چه چیزها که نوشتم و تو با همه شریک بودی اتاق من! خداحافظ عروسک هام که یک تار موتان را نمی بخشیدم به هیچ کس. خدا حافظ همین میز کامپویتر که چه چیزها می دانی تو از من! که چه شب ها همه با تو بیدار بوده ام من.... خئاحافظ کتابخانه ی بدقواره ام که فقط توی این اتاق به تو می رسیدم مدام. مرتب تمیزت می کردم و تو انگار تکه ی جدایی از اتاق همیشه نامرتبم بودی! که عزیزترین بودی.... که دوست داشتنی ترین. خداحافظ همه یادها.... یادگارها...... خداحافظ دوران خوب بچگی.... خداحافظ عزیز دردانه ی بابا بودن....خداحافظ تنها بودن ها.... بی خیال بودن ها..... خداحافظ هر چه که باید پشت این در بمانی! خداحافظ دیوارهایی که با بابایی رنگتان کردیم.... خداحافظ خانه ای که در تو چشم باز کردم.... همین جا زمین خوردم.... دوچرخه راندم.... زخمی و خونی هی به خانه بازآمدم.... خداحافظ خانه ای که در اتاق هایت موهای خواهرم را کشیدم! با برادرم جنگ ها کردم.... خداحافظ خانه ای که با بابا کشتی می گرفتیم در وسط پذیراییت.... خداحافظ کابینت هایی که می پریدم رویشان تا با نادی حرف ها بزنم.... خداحافظ تلوزیونی که همیشه صدای موج آمریکا می دادی و اگر می رفت روی مسیر ترکیه با بابا دعوامان می شد! خداحافظ در و دیواری که پر کرده بودم از عکس نیما و رمانم! خداحافظ همین خانه که در تو عشق را آموختم از مادرم.... خداحافظ جیب بابا که همیشه مثل چشمه ای بی انتها بود..... خداحافظ حیاطی که در تو منقل ها روشن کردیم و چه ها خوردیم! خداحافظ پدر..... خداحافظ مادر..... خداحافظ برادرجان..... خداحافظ خاطرات خواهری! خداحافظ " من" گفتن ها..... سلام بر " ما " شدن ها.... سلام بر زندگی مشترک.... سلام بر مسئولیت ها.... سلام بر طلوع صبح را در مردمک چشمان عشق دیدن ها.

خصوصی تر:

در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت توسط | |

دلم برای نوشتن تنگ می شود هی! خیلی وقت است که درست و حسابی ننوشته ام. خیلی وقت هست که هیچ کاری را درست و حسابی نکرده ام..... یا هیچ کار درست و حسابی ای نکرده ام! اما مثل آن روزهای ویرانگر بدرنگ دچار یاس فلسفی نمی شوم! حس " غیر مفید بودن " هم نمی کنم دیگر.... هستی کنارم و می توانم مدام با تو حرف بزنم و بروم روی اعصابت.... آن قدر همیشه توی مخم وول می خوری که اصلا لازم نیست حرفی را بزنم تا بدانی! هستی این جا در چند میلی متری من و من می توانم هر اتفاق ناخوشایندی افتاد بگویم " تقصیر تو بود! " یا بگویم " من که گفته بودم .... " نه برای این که خودم را تبرئه کنم از هر اشتباهی. فقط برای این که در خلوت خودم وجدان درد لعنتی گلویم را نچسبد و از خودم متنفر نشوم! می توانم روزی دو هزار بار برایت نق بزنم و تو همیشه همان قدر مهربان با لبخندی جواب بدهی و شرمنده ام کنی! می توانم مدام بگویم این کار به تو نمی آید! آن کارت خوب نیست! این لباست را دوست ندارم! خر و پف نکن! چای را با هوا قورت نده..... و هزار یک نق بی خودی! که در مقابل همه صبوری می کنی و صبوری.....! آن وقت خالی می شوم از هر دق و دلی احتمالی! دیگر مثل گذشته اتفاقات گره نمی شود توی گلویم..... دیگر نمی آیم سر این بلاگفای بی همه چیز تا بلکه خاموش کند آتش درونم را..... که تو آبی بر آتشم..... که تو علاجی بر درد بی درمانم.

من نمی خواهم برگردم به گذشته ها. نمی خواهم هیچ پلی مرا پیوند بزند به روزهای ناخواسته ی کدر دوست نداشتنی.... آنقدر غرق خوشبختی ام، آنقدر غرق سرورم که می خواهم فراموش کنم قبل از تو هم زنده بوده ام! امروز از این که احساسم را درک کردی - ناگفته و نشنیده - یا درک نکرده آنقدر احترام برایم قائل بودی که تصمیم را پذیرفتی، هر چند که بر خلاف میل تو بود، خیلی احساس سبکی کردم! حس آرامش بعد از طوفان داشتم! روزهای متمادی با این حس جنگیده بودم! و تو فهمیدی.

حالا من فکر نمی کنم که حتما باید کتابی بنویسم یا مدرک خاصی بگیرم یا خدای موسیقی شوم و یا حتی در هر رشته ی خاصی به مقام بالایی برسم تا بتوانم سربلند باشم و مایه ی غرور! و در خلوتم احساس غرور و مفید بودن بکنم! من حالا " تو " یی دارم! تو که تماما از آن منی..... تویی که مرد منی.... سرور من! همه چیز من. و من با عشق ورزیدن به تو زنده ام. حالا می دانم که یک وظیفه دارم که از ازل در تقدیرم بوده: عاشق تو بودن! پرستیدن تو...... نازت را کشیدن. تمام زندگی ام را همین طور سمت و سو خواهم داد!

امروز که در آغوش منی و صدای نبضت با نبضم قاطی می شود، بیشتر از همیشه ها می پرستمت و بیشتر از همیشه ها قدرت را می دانم آقای من.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت توسط | |

نمی فهمم وقتی می روی از این شهر،

چرا هوا را با خودت می بری؟

خفه می شوم....

نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت توسط | |

چه حس غریبی دارم.... دلم تنگ شده انگار.... دوست داشتن تو یه جور قشنگی خزیده زیر پوستم.... انقدر قشنگ.... انقدر نرم.... انقدر آروم.... که هیچ وقت.... هیچ وقت.... هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم انقدر قشنگ باشم.... نرم باشم.... آروم باشم.... شاد باشم.... مطمئن باشم.... انقدر دست و دلم روت می لرزه که به هم ریختنت رو وقتی قهر می کنم، باورم نمی شه.... هر لحظه که بخوامت هستی.... وقتی با خودمم دارمت.... وقتی با توام دارمت.... دارم دیوونه ات می شم.... بهت فکر می کنم گریه ام می گیره.... انقدر می خوامت که می ترسوندم.... انقدر بلندی که می ترسم ازت بزرگ تر بشم.... انقدر آبی ای که قرمز من، غروب شگفت انگیز یک روز طولانی کوهستان رو می سازه نه جگر تکه تکه ای رو که از مغزت روی دفترت می چکه.... چه قدر با داشتن تو احمقم من که کابوس می بینم.....

پی نوشت: چرا فکر می کنی دیگه حسی واسه نوشتن ندارم؟ تا تو هستی من پر از حسم! حتی اگه وقتی واسه نوشتن نباشه دلبرم.

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت توسط | |

وقتی می آیی زمستان بهار می شود

شمع ها آب می شود......

قدمت روی چشمهایم که همیشه از آن توست!

تولدت مبارک

بهار زندگیت سبز!

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت توسط | |

برای تو که تخته نرد بازی کردن با تو را مثل عشق بازی هایت دوست دارم....

نسیم می وزد، نسیم که نه، تو گویی توفانی ست در خلوت خانه. پرده های پنج دری بی تابی می کنند. نوشیدنی می آورند و یخ ها همه در لیوان من می ماند. نه. این نوشیدنی خوب نیست. دلم چای زعفرانی می خواهد در استکانی کمر باریک و لب طلایی، نعلبکی هم قجری باشد لطفا. دیگر چه خوب است؟ یادم آمد، اصلا بیا تخته نرد بازی کنیم. کم بریزد....
می دانی؟ من همیشه سیاه بازی می کنم. قبول نداری؟.... شش است و چهار، گل است و بهار. نوبت توست. تاس نگیری ها. شوخی کردم. می دانم مرامی بازی می کنی. حالا بریز.... آه، شش و یک. شش خان را هم که بستی. عجب دستی! دیگر شش و بش ما هم افاقه نمی کند. نه اصلا بگذار جور دیگر بازی کنم.... تاس می ریزم. جفت شش می آید....

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت توسط | |

می‌توانم بگویم که هرگز تا بدین پایه شادمان نبوده‌ام، یعنی این روزها از شادترین روزهای زندگی ام است. با تمام خستگی ها و ناراحتی های جسمی و کسالت ها و دلتنگی ها برای مادر!

خبرهای خوش در چهارچوب زندگی هر روز از چند طرف می رسد! و این یعنی پله های ترقی. بالا رفتن یا نرفتن با ماست.

من زیاد سردم می شود.... و همان قدر هم گرم می شوم بعدا!

آقای شوهر؟ خوب است!

پ.ن: گوش بده!  بعد از مدت ها بالاخره پیداش کردم! این آهنگ با ما تنها همراهمون توی ماشین عروس در تمام مسیر بود....!

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت توسط | |

طرح چشمون قشنگت

 و آن وقت می شود غرق شد توی همین جشم هـــا....

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت توسط | |

آقای من می‌آیی خورشید را پس بفرستم برای خدا و تو ببينی که حضورت کافی‌ست؟
خسته نمی شوم از " عاشقت هستم " نوشتن ها!
دارم فکر می کنم به کسی چه که من اینقدر می خواهمت! حالا از روزی که هستی، توی این صفحه فقط از همین می نویسم! شاید بهتر باشد توی دفترم بنویسم. اما نمی دانی چه لذتی دارد وقتی جایی با این وسعت اعتراف می کنی تمام دیوانگی هایت را.....! عاشقی هایت را.

۰۰۰۰ من تو را قدر می دانم! تو را..... روزها را.... دلخوشی ها را..... برق توی چشمانت وقتی می بوسمت را.... داغی آغوشت را.... بیش از خودت به فکر من بودن هات را..... و حتی بیش از من به فکرم بودن هات را.... تکان نخوردن هات را برای این که از خواب نپرم.... من قدر می دانم تو را و خدایی که تو را برایم آفرید.

۰۰۰۰ نگران هیچ چیز و هیچ اتفاقی نباش. وقتی حواست به همه چیز باشد، هیچ نیرویی نمی تواند تلخ کند این همه شیرین را! حواسم به همه چیز هست، آرام بگیر دمی مرد من.

۰۰۰۰ داشتم با خزان حرف می زدم. گفتم که ازدواج عشق را نمی کشد، می آفریندش! گفتم که خوشبختی روی کوه قاف نیست، توی دستان خود ماست. گفتم که گاهی آن قدر خوشبخت و آرام می شوی که انگار سال ها روی تکه یخی دراز کشیده و بی حس شده ای! دیگر نمی فهمی که یعنی چه که جنگ در یک قدمی ایستاده! نمی فهمی که چرا خانم همسایه زیر پایت چاله می کند! دلگیر نمی شوی از این که دوستان قدیمی ات یکی یکی سعی می کنند از پشت خنجرت بزنند! آن قدر بی حسی که فقط می خواهی دراز بکشی و زل بزنی به چشم هایی که تمنای تو در عمقشان سو سو می زند! برای خزان گفتم که چه قدر هر سختی آسان می شود و هر سنگینی سبک وقتی چون تویی دارم!

۰۰۰۰ روزام این جوری می گذرن: من.... آقای شوهر.... کامپیوتر.... آشپزی....خواب.... خوردن..... گشتن....آقای شوهر....آقای شوهر....آقای شوهر....آقای شوهر....خواب....خواب....خواب....خواب.... آقای شوهر!

۰۰۰۰ نزن به این در که قفلش وا نخواهد شد پس از این.
حتی هرگز!

***بدون شرح! 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت توسط | |

*هرکس مرکز جهان خویشتن است
 نقطه ی توامان آغازها و پایان ها
 و هویت خویش را شکل می دهد
                                  «مستند راز»

و تو مرکز جهان منی!
دستم را مشت کن توی دستانت،
این جا آغاز من است.
و هر جا تو تمام شدی
اسمش را بگذار پایان من!
قبول؟

نوشته شده در شنبه 1387/07/13ساعت توسط | |

با تو اول کجاست
با تو آخر کجاست؟
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/08ساعت توسط | |

وقتی انقدر بی محابا و بی حساب و کتاب عشق می ورزی، معتادم می کنی! بنده ای می شوم در بند تو......! حساب فرداها را هم بکن لطفا! تا چند وقت می توانی انقدر عاشق، انقدر وفادار..... انقدر متعهد..... انقدر متمرکز روی این ارتباط...... انقدر مطلوب و ایده آل و انقدر مرد آرزوها باشی؟ نمی دانم شاید من این انتظار را از تو نداشته ام یا شاید هم به این شکل زندگی عادت ندارم. به هر حال معتادم که می کنی به فکر فرداها باش! می دانی که دیوار اگر نباشد پیچک به کجا می پیچد؟ پیچکم کرده ای، پیچیده دور تا دور تو! دیوارم بمان تا زنده بمانم!

می نویسم و همین جا هم می نویسم تا بدانی تا چه حد بنده ی محبتم کرده ای! و بنده هم که می دانی لابد یعنی چه....

من نمی دانم چه طور قدر تو را بدانم! یا چه طور قدر این روزها را.... به جرات می گویم: من این روزها خیلی زیاد خوشبختم! خیلی زیادتر از آن چه که به توصیف بیاید. یا به ادراک!

* هی پیرمرد! یه بار تو تموم زندگی ام با ما ساختی حالا این حس ترس لعنتی رو چرا انداختی تو دلم که مدام منتظرم یه کاری بکنی همه این خوشی ها از دماغم بیاد؟! چرا؟

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت توسط | |

این روزها با سرعت عجیبی داره پیش می ره. حتی هیچ فرصتی واسه خوابیدن هم نیست. اگه فرصتی هم پیش میاد، نمی شه که بخوابم! فکر و خیال نمی ذاره! همه اش دوندگی.... همه اش فکرهای خوب خوب..... شاکی نیستم! قدر این روزها رو می دونم.
خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم که مراسم عقد محضریمون رو به مراسم عقد و عروسی رسمی تبدیل کنیم!
همون قدر ناگهانی خریدهامون رو کردیم و کارت هامون رو چاپ کردیم!
البته که به زبان فارسی! متن ترکی ای رو که انتخاب کرده بودیم قانونی قبول نکردن! " چاپ کارت ترکی ممنوعه! " بی برو برگرد! و من کلی دلم سوخت!
بقیه ی کارها خوب و همون شکلی که دوست داشتم پیش رفت. و حتی شاید بهتر!
جای خالی خواهرم این وسط فقط دردم می ده. ملالی جز این دوری نیست!
نمی فهمم چرا این بنی آدم انقدر تو تموم لحظه ها و تموم کارهای سختش تنهاست! حتی اگه یه عالمه آدم دور و برش باشن باز هم مسئولیت ها و وظایفی هست که فقط و فقط مال خود آدمه! هر شب قبل از خواب یه لیست از کارایی که باید بکنم می گیرم! چون این کارها فقط مال منن و من هم هوش و حواس درست حسابی ندارم! این جاست که دلم می خواد دو تا بشم یهو!!!! :دی
به زودی با یه عالمه فرصت بر می گردم تا به همه دوستام سر بزنم. شاکی نشید لطفا!
کسی می دونه چرا می گن لحظه ی عقد هر دعایی بکنی برآورده می شه؟!!!

Image and video hosting by TinyPic

شما هم دعوتید!

نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت توسط | |

من بخیل نیستم جان تو!
می گه : " فکر نمی کردم انقدر بد باشی که همه ی درد و غم هاتو چهار سال تموم تو صفحات بلاگفا به خورد ما بدی اما حالا زورت بیاد از دلخوشی هات بنویسی! "
به جان عزیز تو بخیل نیستم! پرم از حرف.... پرم از حس! اما من نمی دانم با این همه احساس خوب چه می شود کرد! من از این همه خوب، نوشتن رو بلد نیستم انگار! زندگی شوکه ام کرده! همیشه قشنگ ترین و خوش رنگ ترین و لذت بخش ترین بخش زندگی ام رویاهام بوده! اما الان واقعیت خیلی بزرگ تر.... لذت بخش تر و عاصی تر از همه ی رویاهامه! همه چیز خیلی بهتر از اونیه که فکرش رو می کردم! انگار بعد از 24 سال امروز می فهمم که می شه از زندگی لذت برد! می شه ته دلت نسوزه.... می شه گوشه ی چپ چشمت نسوزه....! می شه معده ات پدرت رو درنیاره! می شه از اون قرص های لعنتی دور بود و لبخند زد! لبخندی به اعماق وجود....... مهم نیست که همه دنیا قد راست کنن جلوت و بخوان حالیت کنن که این دلخوشی ها عمر زیادی نداره! مهم نیست.......! نه رفیق! نه تو اولیشی نه آخریش که می گی " مردها همه همینن! یه سال که بگذره از زندگی تون، همون طور که الان تا اوج لذت برده تت، با همون سرعت هم می کوبدت زمین! " نگو به من از این چیزها! من گوشم به این حرف ها بدهکار نیست! ما تصمیم گرفته ایم از زندگی مون لذت ببریم. نه یک ماه نه دو ماه.... نه یک سال.... نه دو سال! یک عمر...... با تمام مشکلاتی که حالا با آغوش باز و با حرارت منتظرشون هستیم! ما تصمیم گرفته ایم تمام این قانون ها را به هم بریزیم تا تو هم بفهمی که هیچ کاری سخت نیست فقط انگیزه ی کافی می خواهد!


پی نوشت1: آقای شوهر نازنینم، یک کار خیلی بزرگ کرده! کاری که سال ها بود ازش می خواستم و هربار می گفت: " عهد بسته ام وقتی ازدواج کنیم این کار رو خواهم کرد! " و سر عهدش موند. و من خوشحالم تا فلک الافلاک........! و من حالا حس می کنم که چه قدر می شود به یک مرد تکیه کرد!
دوستت دارم رسما!

پی نوشت 2 : ما در تدارک عقدیم! کارهای زیادی برای انجام دادن داریم و صد البته دلهره و عشق زیادتر! اما هنوز جشنی در کار نیست! یعنی از نور چشمان بعدا پذیرایی خواهد شد:دی بدین وسیله رسما و کتبا نیاز به همیاری و همفکری را اعلام می داریم لطفا!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت توسط | |

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه 1387/05/18ساعت توسط | |

دستم را بگیر برويم....
دور شويم....
دور دور دور....
تا زماني كه خورشيد غروب مي كند....
بنشينيم....جايي.... شايد اندكي خنک....
نه روبرو كه شانه به شانه هم....
و خيره شويم به جايي دور....
در يك انديشه ... در يك آرزو....
و شب هاي آخر اسفند را به سحرگاه بهار سفر كنيم.....
زير چتر ستاره هايي كه سال ها و سال ها شاهد دلتنگي ما....
بوده اند....
تصورش را بكن....
آن هنگام كه چشم هايمان را براي ديدن رويا نمي بنديم.....
كه خود عين روياي ناديده ايم....
آن زمان كه ديگر با خدا هيچ شكوه اي نيست....
كه هر چه هست.... مستي و شاعري است....
فكرش را بكن....
چه قدر زندگي شفاف است وقتي
چشم هاي من به روي تو گشوده مي شوند....
وقتي روز تو به لبخند من آغاز مي شود....
وقتي طنين شادي ما به قلب كوهستان نفوذ مي كند....
چه قدر بهار است....
آن زمان كه ما با هم جوانه مي زنیم....
سبز مي شویم.... شكوفه مي كنیم....
چه قدر آسمان سبك است وقتي بهار من
ترنم موزون عشق را روي سرشاخه درخت پر شكوفه ارديبهشت....
براي گنجشك كوچكش مي خواند....
چه قدر آبي خواهيم بود....
مثل بلنداي آسمان.... مثل تو...
چه قدر سفيد.... خواهيم بود....
مثل برف روي قله هاي چشم انداز سحر.....
آن جا كه هر بامداد نگاه دلنشين تو بر آن مي نشيند....
چه قدر صورتي خواهيم بود....
مثل مهرباني تو.....
نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت توسط | |


Design By : Night Skin