سورملینا
خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!
عجب مصیبتی است ترسیدن.... عجب مصیبتی است محق بودن.... یاد اون روزایی می افتم که فکر می کردم اگه از ایران برم برای تنها چیزی که دلم تنگ نمی شه همین وطنه! همین سه حرف که خیلی برام تهی بود.....! مدام با خودم می گفتم وقتی یک مشت خاک نداشته باشم که مشتم را سفت کنم و بگویم این سهم من از وطن است، چه مفهومی دارد وطن یا غربت؟! اما این روزها می نویسم مصیبتی است وطن داشتن و حق نداشتن! مصیبتی ست..... انگار کسی دستش را گذاشته باشد روی دهانت و هر چه داد بزنی صدایت به کسی نرسد و تعجب کنی که انگار ارتباط با خدا را هم فیلتر کرده اند این ها. هر چه می گویی "بس است خدا!"، نمی شنود. من خیلی عصبی ام. فراموشم نمی شود اصلا. دلم خون است برای مادر " ندا " و نداها..... نمی دانم چرا خدا این بازی ها را می کند با ما و هنوز ساکت است. می ترسم آتش دل هامان دنیا را بسوزاند یک سال تمام به دارازای صدها قرن..... انگار که صدها قرن پیش بود که توی این چهارم اردیبهشت لعنتی، افتادم وسط سالن بیمارستان و زانوانم رو بغل کردم و انقدر بلند با جیغ و فریاد گریه کردم که نه فقط کادر بیمارستان ریختند سرم که " تو " ی نصفه به هوش آمده هم صدایم را شناخته بودی و فرستاده بودی دنبالم! سال بدی بود.... جانفرسا. مثل کابوس! نمی دانم چه قدر طول خواهد کشید تا آثارش از ذهنمان پاک که نه، دست کم کم رنگ شود! وقتی یادم می آید امشب را چطور خوابیده بودم، دیوانه می شوم! بی هیچ امیدی به زندگی..... تلخ..... درمانده...... تنــــــــــــها..... ویرانه! پیرمرد بالانشین تو را دوباره به ما بخشید. این را ماه پیش در میهمانی خاله وقتی می رقصیدی حس کردم! خوشحالم که هستی در زندگیمان! امروز وقتی آش نذری را هم می زدم همیشه با ما بودنت، سالم و سر حال بودنت را آرزو کردم. اسمش که می آید یک جوری دلم پر می کشد.... بعد انگار می روم توی فکر.... ساکت می شوم.... شاید غمگین می شوم.... غمگین می شوم.... انگار که یک جعبه پولکی با طعم لیمو عمانی مانده را که همه اش به هم چسبیده و تبدیل شده به چیزی شبیه آجر را گذاشته باشم توی کیسه و نه دلم می آید بیاندازمش دور چون تا همین دیروز ترد و خوشمزه بود نه می توانم بخورمش .... و همه اش نگاهش می کنم و فکر می کنم اگر نم نکشیده بود...... دوستانمان می پرسند کجا بروند عید را؟ و من که می گویم این روزها بدترین موقع برای مسافرت است چون همه هتل ها رزرو است و چه و چه .... و من فکر می کنم.... به خانه ای که در انزلی داشتید.... و افتادیم دنبال چمخاله که شاید این ساحل واقعا همانقدر رویایی باشد که نادر ابراهیمی نوشته بود..... چند سال پیش بود راستی؟..... به یاد داری هر بار خواستیم برویم مرداب انزلی را ببینیم باران سیل شد؟! باقالی را چه به یاد داری که در پارک انزلی خوردیم گلپر زده بودند و ما هی نق می زدیم؟! یا آن یخ در بهشت چی؟ یادت می آید ریختیم روی بی ام وی نازنین مهدی و مانتوی نوی من؟! دلم پر می کشد.... برای تویی که یک عالمه باهم خاطره داریم.... برای تویی که چه دعواهایی باهم کرده ایم. برای تو که هیچ وقت از وراجی های من خسته نمی شدی.... برای تویی که اولین بار پسرت را - گوشه ی جگرم را - شب چهارشنبه سوری توی مونیتور سونوگرافی دیدم.... دلم پر می کشد برای آن روز که محبوب ترین عروسک هایم را کادوپیچ کردم و توی فرودگاه دادم بهت! با نامه ای..... و خواستم تا نرسیدی خانه باز نکنی.... چه قدر دلم بویت را می خواهد..... آغوشت را..... نمی فهمی.... من هم نمی فهمیدم.... پارسال نوشته بودم: " عيد امسال هم امسال هستی.... نو می شوم..... نو تر از هر سال دیگر. نمی توانم برایش آرزوهای خوبی داشته باشم. برای رفیقی که انقدر مجرم است. کاش می شد تمام شد. خسته بودن.... بریدن..... به آخرین حد صبوری رسیدن..... توی انتظار پوسیدن می دانی یعنی چه؟ می خواستم از دلتنگی هایم بنویسم که گلویم را سفت می چسبد.....! می خواستم از فرزندی بنویسم که به دنیا نیامد..... یا نخواستیم که بیاید اصلا! چه فرقی می کند چه کسی؟ من، تو یا آن های دیگر! نخواستیم دیگر! از آرزوهایی که خاکش کردیم........ از سیبی که نچیدیم و ضایل شد..... از تو بنویسم...... از چشمانت که گاهی آن قدر رنگ غم می گیرد که دنیا درست به اندازه ی مردمک چشمانت تنگ می آید. آن قدر حس دارم حالا آن قدر حرف دارم......... آن قدر غربت.... اما فقط می گویم زندگی باد شده انگار! می وزد از کنارمان....... باد که نه، تند باد شده! چشم می بندی و باز می کنی هیچ چیز مثل قبل نیست! اگر می دانستم راست می گویی تمام عمــــــــــــــــــــــــر لبخند می زدم و شاد می ماندم تا آرام باشی. تا چشمانت را نبینم آن رنگی..... تا نلرزد دلت! اگر راست می گفتی.......... پی نوشت ۱: آرش! دلم برایت تنگ می شود....... از همین حالا! دعای خیرم پشت سرت عزیز........ پی نوشت ۲: یعنی دنیا انقدر کوچک بود که تو هم رفتی استاد؟ باورم نمی شود......... " مرا تصديق کني يا انکار، مرا سرآغاز بپنداري يا پايان، من در پايان پايانها فرو نميروم.....مرا بشنوي يا نه، مرا جستجو کني يا نکني، من مرد خداحافظي هميشگي نيستم...... باز ميگردم، هميشه باز ميگردم! " چطور می شود؟ * نشسته ام اينجا آهنگ هايي گوش مي دهم كه خيلي هايشان طعم درد را مي آورد زير دندان هاي نفرتم مي جود.... تنها دلم بی قراری می کند. * اين را بفهم، براي من اينجا ماندن سخت شده.... من شباهت و تفاوت اين ها را نمي فهمم. من فاصله ام تا قهرمانم را با اشك پر كرده ام. و نمي توانم شباهتم را در يابم با اين نوشته ها با اين كاغذهايي كه زير دستم خيس مي شوند. اين را بفهم.... اينجا زندگي سخت شده.... انگار ديوي ست اين حوالي. ترسم برداشته است.... نمي توانم درست راه بروم، درست حرف بزنم، درست زندگي كنم. اين را بفهم! من از ياد برده ام، از ياد برده ام، خودم را و اين كه پيش از اين چگونه نفس مي كشيدم. *باز يكي معدهم را فشار مي دهد... * چه راحت دروغ می گم این روزا بهت!! خودت خواستی. هی می گی خوشبخت باش!! هی می گی تو حقته زندگی کنی اونم به بهترین شکل!!! نتیجه ش می شه دروغ های هر روزه.... * بدجوری غریبه شدی این روزا.... اصلا نمی شناسمت.... دوری... نمی دونم! می دونم که این دوری از منه نه از تو. آره می دونم من غریبه شدم.... من دورم.... اما دلم یه ذره شده برای پیشی کوچولوی خودم.... دلم لک زده برای این که یه ذره نوازشم کنی از سر مهر، نه از سر ترحم.... که دوباره سرم رو بذارم روی شونه های مردونه ت و تا دلم می خواد بخوابم و غرق لذت بشم از احساس امنیتی که کنارت دارم. که باز زل بزنی تو چشامو بگی جوجوی خودمی! * ولی با تمام این ها ما نه یک جایمان، که همه جایمان میسوزد! آقا جان! ما نه مشکلمان حل میشود نه میتوانیم قبولش کنیم، سرمان هم همیشه درد میکند، معدهمان، قلبمان، درونمان، اصلا این تنمان را انگاری یکی با پتک کوبیده توی سرش، روحمان بیمار است، یک جوری هستیم همیشه، اصلا هم مسکن و کودئین و این چیزها حالیمان نمیشود، گل گاو زبان و این علف ها هم افاقه نکرده است برایمان... حالا این مرتیکه نشسته روبرویمان و از امید و آینده برایمان تف میدهد! آقا جان! یک زهرماری چیزی بده که این دردِ مدام از روی تنمان برداشته شود... ای بابا! تف به گور آن بابایی که به تو مدرک داد اصلا. * اين روزها خواب دخترک چشم سیاه زیبایی را میبينم که مدام در گير و دار گريههایم از من دور میشود و توی مه رهايم میکند.... میخواهم پيدايش کنم و پيدا نمیشود.... و یک سر گريه میکنم.... گريه میکنم.... و پيدايش نمیشود.... دخترک زیبایی که می گویند دختر من است! اما نه شبیه من است نه تو.....! چشم هايش سیاه است مثل روزهايی که بی تو می گذرند و چشم هايم غمگين است مثل خاطراتی که اين روزها هی به يادم میآيند.... * سختترين چيز برايم اين است که حرفی را بزنم و کسی ازم توضيح بخواهد! نمیتوانم با کلمات چيزی که در درونم است را بگويم. نمیتوانم با حقارت کلمات آنچه را که بايد، بگويم! * قوانين را آدم ها میسازند، قوانين را آدم ها میشکنند، قوانين را آدم های احمقی که ساختهاند میشکنند! * محيط در شکلگيري آنچه که هستی نقش به سزايی داشته و دارد و خواهد داشت! باور کن! * گاهی فکر میکنم مادرم به جز من تکيهگاهی ندارد. فکر میکنم اگر تنهايش بگذارم دنيا از حرکت خواهد ايستاد. نه! نگو اين خصلت تمام دخترهاست. مگر تنها دختر عالم منم؟.... کی میشود اين زنجير را باز کنم از پای زندگیام؟ * من سنگ نيستم عزیز من! اينطور دلواپس خشونت های من نباش.... با اين جماعت اگر نرم باشی و سر به راه، خواهی شکست.... اين آدم ها قلبت را خواهند شکست.... من سنگ نيستم عزیزم! * من این روزها دلتنگ کسی هستم...... و من، داغ و تنها، راه ميفتم تا باز به تو برسم. به تو که طعم زندگی هستی و بوی کوه می دی، بوی کوه بارون خورده. * زنبورها دیگه گل رو هم نیش می زنن! * هی پیرمرد، من که چیزی نمی گم. هر چی می دی آخرش می گم شکرت! اما تو خودت این دفعه بیا، دلم رو خـــوب بگرد. اگه یه وجـــــــــــــــب جای خالی توش مونده که دردی نداشته باشه، این یکی رو هم بچپون توش! من که نمی دونم کجا جاش بدم..... * گوشه ی چپ چشمم می سوزد مدام. درست همان نقطه ی قلبم هم.... درد معده و سر درد و شکم درد و کمر درد و درد گردن هم که قوز بالا قوز! این قرص ها هم که هیچی رو درس نمی کنن. صبح ها که بیدار می شم، فکم هم درد می کنه تازه بس که دندون هام رو به هم فشار داده ام. و کف دستم که هر شب، مشت می کنم و انقدر ناخن هام رو توش فشار می دم که خون میاد. حتی با ناخن از ته کوتاه شده! انگشت سبابه و اشاره ی دست راست رو هم که به طرز نا به هنجاری سوزونده بودم تازه داره خوب می شه! از دلم هم نپرس که طاقت شنیدنش رو هیچ بنی بشری نداره. این بود اوضاع این روزها که نبوده ام! * و مادر! آن که جان داد مرا...... آن که جانم بسته به جانش! و مادر............... سایه ات بر سرمان مستدام! و عشقت همیشه در قلبمان فروزان! و فهمیدم که می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!

میتوانم تنهايی سوت بزنم
همين که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده میبينم.
لبخند يادت نرود! "
شايد بشود گفت نه واقعا دلتنگم، نه واقعا تنها.
بي آنكه از يادت برده باشم....
یک شب دیگر رسید....
تاریکی توی دل شب.....
من اسیر هفت توی تاریکی......
و تو توی هزار توی دل من......
تقدیرم تویی.....
اما قسمتم نه!
گویی
و نه خواب های من......
بگو رهایم کنند.....
بگو شاپری قصه ها!
بگو ذوب می شوم کم کم.....
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم هیچ چیز درست نخواهد شد
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما هنوز که زنده ام!
گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!
پس چرا چراغ خواب هایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!
باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!
این کارگری،
که دیوارهای ساختمان نیمه کاره ی کوچه ما را بالا می برد،
سال ها پیش مرده است!
نگو که این همه مرده را نمی بینی!
مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،
حرف می زنند و نمی گویند،
می خوابند و خواب نمی بینند!
می خواهند مرا هم مرده بینند!
مرا که زنده ام هنوز!
(گیرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!
تازه فهمیده ام که رؤیا،
نام کوچک ترانه است!
تازه فهمیده ام،
که چه قدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!
تازه فهمیده ام که سید خندان هم،
بارها در خفا گریه کرده بود!
تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!
تازه دو زاری ِ کج و کوله آرزوهایم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاک،
چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،
که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!
ولی هر بار که دست های تو،
(یا دست های دیگری، چه فرقی می کند؟)
ورق های کتاب مرا ورق بزنند،
زنده می شود
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!
اما، از یاد نبر! بی بی باران!
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای................
| Design By : Night Skin |

