تبليغاتX
سورملینا -


سورملینا

خواب عروسی با آیدین را می بیند هر شب!



چه حس غریبی دارم.... دلم تنگ شده انگار.... دوست داشتن تو یه جور قشنگی خزیده زیر پوستم.... انقدر قشنگ.... انقدر نرم.... انقدر آروم.... که هیچ وقت.... هیچ وقت.... هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم انقدر قشنگ باشم.... نرم باشم.... آروم باشم.... شاد باشم.... مطمئن باشم.... انقدر دست و دلم روت می لرزه که به هم ریختنت رو وقتی قهر می کنم، باورم نمی شه.... هر لحظه که بخوامت هستی.... وقتی با خودمم دارمت.... وقتی با توام دارمت.... دارم دیوونه ات می شم.... بهت فکر می کنم گریه ام می گیره.... انقدر می خوامت که می ترسوندم.... انقدر بلندی که می ترسم ازت بزرگ تر بشم.... انقدر آبی ای که قرمز من، غروب شگفت انگیز یک روز طولانی کوهستان رو می سازه نه جگر تکه تکه ای رو که از مغزت روی دفترت می چکه.... چه قدر با داشتن تو احمقم من که کابوس می بینم.....

پی نوشت: چرا فکر می کنی دیگه حسی واسه نوشتن ندارم؟ تا تو هستی من پر از حسم! حتی اگه وقتی واسه نوشتن نباشه دلبرم.

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت توسط | |


Design By : Night Skin