من دارم می روم. پر از بغض. سنگین...... نمی دانم زندگی دور از پدر، دور از مادر چه شکلی می شود! تا امشب فکر نمی کردم جداشدن از این جا انقــــــــــــدر سختم باشد. اما هست. یک چیزی باد کرده وسط گلویم و می سوزد مدام. نه بیرون می آید، نه ته نشین می شود. زندگی ام صحنه به صحنه جلوی چشمانم رژه می رود! روزی که پشت سر بابا مریض شده بودم و زیر سرم بودم.... روزی که بابا برام دچرخه خرید..... آن روزهایی که شلوغی می کردم و مامان مرتب می اومد مدرسه... دعواهایی که با خواهری می کردیم! روزی که فهمیدیم به زودی برادری خواهیم داشت. و آن پتوی نازک قهوه ای که دوتایی آنقدر بوش کردیم که خسته شدیم! آن روزی که از خواهری پرسیدم عشق ارزش ناراحت کردن مامان بابا رو داره؟ و اونم جواب داد وقتی بزرگ شی خودت می فهمی! روزی که مهدی آمد خانه مان.... روزی که با پیرهن قرمزم در پله ها را بستم و اولدوز را دادیم دست مهدی! روزی که داشتند می رفتند انزلی..... روزی که رفتیم توی لک لر " قارین قورساق " آوردیم برای اولدوز! روزی که گوشی تلفن را بغل کرده بودم تا مهدی خبر نیما را داد و من همه را از خواب بیدار کردم! روزی که رفتیم فرودگاه و نیما را از آغوشم بیرون کشیدند و رفتند! روزی که بابا می خواست از من ترشی بسازد! روزی که می خواستم بروم آلمان.... روزی که رفتیم اصفهان برای ثبت نام..... روزی که نادی عمل شد.... روزهای سخت بعدی! روزی که بابا وحید را پذیرفت! روز بله برون، عقد.... روزهای خوش نامزدی. و حالا
خداحافظ بابا! خداحافظ نادی من. دختر نازنازیه عزیز دردانه تان می رود ستون خانه ای باشد. نترس بابا. عشق آدم را پخته می کند گویا! نترس ماما....ازدواج آدم را متعهد می کند گویا.